هويت ملي امروزين
جهاني شدن اقتصاد بازار آزاد، همراه با گسترش سريع فنآوري آگاهيرساني، جهان كنوني ما را به سوي واقعيت بخشيدن به ايده جامعهاي بشري روانه ميسازد و حفظ و تحكيم گوناگونيهاي بشري را در زمينههاي فرهنگي ضروري ميسازد. نه در رويارويي با اين دگرگونيها، بلكه در همراهي با يكساني و جهاني شدن استفاده از امكانات مادي و بهره جستن از گوناگونيها و تكثر فرهنگي است كه هويت ملي ايراني كه در حقيقت چتر گستردهاي است و تمامي هويتهاي محلي و بومي مردم اين سرزمين را شامل ميشود، شكل گرفته و تكامل مييابد. نمونه كم و بيش موفق آن هنر ايراني است. مردمي كه با اين فرهنگ و اين هنر پرورش عاطفي، ذوقي و احساسي يافتهاند، ميبايست بتوانند در ساير زمينهها نيز از ديدگاه و رويكردي جهاني و جهانگراي برخوردار باشند.
اما ايرانيان به كساني كه در محدوده جغرافيايي سرزمين ايران زندگي ميكنند محدود نميشوند، بلكه شامل خيل ايرانيان ساكن در مناطق مختلف جهان هستند. پيدايش جوامع ايراني تازهاي در كشورهاي گوناگون به ويژه در اروپا و ايالات متحده در دو دهه پاياني قرن بيستم، تلاش اين ايرانيان براي هماهنگي با شرايط اجتماعي جوامع گوناگون و همچنين، پروراندن نسل دوم از مهاجرين در اين جوامع و دور از ايران، جنبههاي پراهميتي يافته است كه بايد در برنامه ريزي ها مدنظر قرار داد.
نسل كنوني ايراني در جستجوي آن است تا با درك و حضوري آگاهانه در دايره زندگي امروزين، گونههاي موجود از بحران هاي پساانقلابي را پشت سرنهد و با تكيه بر ساختههاي گذشتگان و در هماهنگي با پيشرفت هاي امروز، هم اصالت ملي خويش را حفظ كند و هم در پيكار زندگي در جهان نوين شاهد پيروزي را در آغوش گيرد.
اما بايد دانست كه هويت پايههاي چندگانه دارد و مصداق راستين "وحدت در كثرت" و "كثرت در وحدت" است. عنصر تكامل در هويت، متضمن كششها و كوششها و پويايي ضرورتي براي دوام هويت است. بنيان ناكامل در راه كماليابي پويايي است و هر آنچه مربوط به انسان است، ناكامل است و از اين رو مستلزم كماليابي است. اين نياز است كه مفاهيم و انگيزهها را در هويت، همانند هر پديده انساني ديگري، نو و نوتر ميسازد. به عبارت ديگر، دنياي امروز با آوردن مفاهيم جديد و جديدتر، هويت را از عامل پر اهميت دگرگوني و تداوم برخوردار ميسازد.
شخصيت و هويت ملي يك ملت هنگامي موجوديت پيدا ميكند كه تاروپود يا پديدههاي تركيب كننده آن - يعني نهادهاي فرهنگي و معنوي آن ملت يا كشور - موجود باشد. اين نهادها در هر سرزميني زاييده گونه ويژهاي از تبادل انديشهاي سليقهاي، عقيدتي و اجتماعي مردم آن سرزمين است. اين ها در مجموع تكيه گاه معنوي بس محكم و استواري را پديد ميآورند كه هر عضوي از آن، انساني جداگانه و متمايز ميتواند حس تعلق خود را از راه وابستگي به آن ارضاء كند.
هويتيابي در دنياي امروز
هويت هر ملتي بيشك در ريشههاي اجتماعي و فرهنگي تاريخ آن مردم نهفته است، وليآن هرگز در حد گذشته محدود نميشود، بلكه به ماهياتي مربوط ميشود كه از خصايص كنوني اجتماعي و فرهنگي جامعه نشأت ميگيرد كه كاملاً تازگي داشته و به دنياي امروز تعلق دارند. حتي خصايص تاريخي ـ هويتي يك ملت نيز به تمامي وقايع و مولفههاي گذشته شان مربوط نميشود، بلكه از ميانشان، آن ويژگيهايي ماندگار بوده و هنوز در روح جمعي آن ملت موج ميزند، كه با يافتن پيام و مخاطبي براي نسل امروز از فسيل شدن خود جلوگيري كرده و امكان بازتوليد خويش را فراهم آورده باشند.
در دنياي امروز، هويت فرهنگي و ملي را ديگر نميتوان مثل برخي از هويت هاي موروثي در نظر گرفت، حتي اگر پذيرفته شود كه همواره از طريق اين ميراث انطباق فرد با جامعه خويش صورت ميگيرد. به بيان ديگر، اكنون همچون ساير زمينههاي اجتماعي، معيار موروثي بودن، ديگر در دنياي امروز مشروعيت بخش و معتبر نيست و هويت ملي نيز همچون ساير زمينهها به وجوهي عطف ميكند كه اكتسابي بوده و نسل ها در طي تجربه كنوني شان به آفرينش و بازآفريني آن مبادرت ميورزند. در اين چشم انداز، هويت به مثابه يك مسير هويت يابي همواره مورد پرسش و بازتعريف و بازآفريني واقع ميشود كه خود را در طي مسيري طولاني تحقق بخشيده و تحليل ميكند. اين مسيرها تنها مسير عقايد نيستند، بلكه به طور يكسان متضمن كل جوهره اعتقادورزي نيز هستند كه شامل هنجارها، رفتارها، الگوها، حس زنده تعلق، شيوههاي درك جهان و شركت فعالانه، نه در قلمروهاي صوري، بلكه در كنش هاي معنا آفرين هستند كه خود پديد آورنده آن به شمار ميروند. جهتگيري اين مسير به يك معنا در علايق، خواسته و گزينش هاي افراد متبلور ميشود. همچنين اين جهتگيري وابسته به شرايط عيني اجتماعي، فرهنگي و نهادي است كه دردرون آن ها اين روند باورها و رفتارها آشكار ميشوند.
هويتيابي جديد فرهنگي
فرهنگ عنصري است پويا و زنده كه طي سدهها پيوسته در حال تغيير، تحول و پالايش بوده است .فرهنگ و به تبع آن، هويت فرهنگي صرفاً گنجينههايي براي محافظت نيستند، بلكه سرچشمه نيروهاي خلاق انساني و عامل هر نوع پيشرفت انساني به شمار ميروند. اما اگر فرهنگ و هويت هاي فرهنگي از چنين جايگاه ارزشمندي برخوردارند، نبايد آن ها را چون سنتي ثابت و تغييرناپذير تقديس كرد، بلكه ميبايست آن ها را فرايندي شكلپذير دانست كه ميتوانند خود را با وضعيت هاي نوين تطبيق دهند و در عين حال انسجام و پيوستگي بنيادي خاصي را حفظ كنند. بايد بتوانند خرافات، عادات، تمايلات و تبعيض هاي غيرانساني را از خود به پيرايند، در عين حالي كه وجوه انساني خود را در كثرت هر چه بيشتر ميآفرينند و از جوامع، فرهنگ ها و تمدن هاي ديگر، معيارها يا عناصر كارآمدي را وام گيرد كه ارزش انساني و فرهنگي خود را به ثبوت رساندهاند.
اما بدون شك پديده فوق چيز تازهاي نيست. آيا فرهنگ هاي با طراوت امروزي همان هايي نيستند كه از فسيل شدن پرهيز كرده و به جاي متوقف كردن زمان، كوشيدهاند تا در آن ريشه بدوانند، توان باروري بيابند و از اين راه، هميشه زنده و جوان بمانند؟
تاريخچه هويت ملي
براي معدود مواردي در تاريخ تمدنها بشر، انديشه همزيستي به نسبت مسالمت آميز در ميان اقوام و تمدن هاي گوناگون امكان تحقق يافت و در تاريخ، قومي فاتح براي جان و مال و باور داشت ها و آداب ورسوم ملل شكست خورده احترام و مشروعيت قائل شد كه تمدن ايراني آن را در دو هزار و پانصدسال پيش تحقق بخشيد.
ايرانيان بر اساس خصلت خداجويي و تكاملطلبي و به پسندي، تعاليم اسلام را والاتر و مردميتر يافتند. ايرانيان با انتخاب آزاد و داوطلبانه اسلام علاوه بر نقشي كه در عرضه مفاخر اسلامي ايفاء كردند، دستاوردهاي فرهنگي نياكان خود را هم در چارچوب ارزش ها و اصول اسلام حفظ كردند و بدين گونه بود كه شكلگيري ساختار هويت ملي ايران تحت تأثير دو منشاء قرار گرفت؛ ايراني و در عين حال اسلامي.
ايراني ها در قرن هاي نخستين آشنايي با اسلام، با فرهنگ و دانش يوناني (نمايندهاي از تمدن غربي) كه در تمدن اسلامي در هم تنيده بود تعامل كرده و آن را فرخنده يافتند. ايرانيان از گذشتههاي دور به دليل تسلط حكومت هاي خودكامه، حفظ سنت هاي گذشته و تداوم وضع موجود و از سويي ديگر به دليل عدم نقش و تأثير مردم در اداره امور و سازماندهي نهادهاي اجتماعي و نداشتن احاطه لازم بر جهان پيرامون نتوانستند با همان شيوه و كارايي پيشين عمل كنند. به هر حال موجوديت عناصر كمالگرايي و حقيقت جويي سبب شد كه تمدن و هويت ايراني عناصر و عوامل مثبت و مفيد تمدن جديد غربي را نيز كسب كرده و با بافت جامعه خود تركيب كرده و در ساختار جامعه خود عجين سازند، تا هويت ملي كنونيشان با سه منشاء و خصيصه ايرانيت، اسلاميت و تجدد تبلور يابد.
بايد توجه كرد كه هويت فرهنگي و ملي به معناي ناديده انگاشتن هويتهاي محلي و قومي نيست و آن با تمركز صرف روي مشتركات و كنار زدن و قرباني كردن گوناگونيها و تنوعات فرهنگي عايد نميشود، بلكه بايد توامان آن ها را در نظر گرفت و از رشد بالقوه هر يك به نفع ديگري بهره برد. چرا كه سرزمين ايران محل زندگي اقوام محتلف با فرهنگ هاي گوناگون بوده و هست. اين اقوام از گذشتههاي دور تاكنون ضمن حفظ اجزاء اصلي هويت مستقل خود، هويت ملي يگانهاي را شكل دادهاند و پهنه اين سرزمين را وحدت در عين چندگانگي بخشيدهاند. همگرايي و سازگاري اقوام مختلف اين سرزمين با هم، مزيت و ويژگي اساسي جامعه ايران در اين منطقه است. به طور كلي منشأهاي گوناگوني كه بر ساختار فكري و رفتاري تأثير گذاردند و مهمتر از آن، فراز و فرودهاي تاريخي موجب شده است تا جامعه ايراني از فرهنگي ريشهدار، متمايز و در عين حال چند وجهي برخوردار باشد. به عبارتي دقيقتر فرهنگ ايراني، پرورده فرهنگي تلفيقي است. اين نكته موجب شد تا در چالشهاي دائمي بين ديدگاه هاي متضاد بوده و نتوانيم از تمامي ظرفيت هاي متكثر خود استفاده كنيم و يكي از مهمترين اولويت هاي سياست هاي كلان توسعه اجتماعي ـ فرهنگي، شناخت و استفاده از قابليت هاي متكثر و چند وجهي، بدون قرباني كردن اقسام و وجوه ديگر است.
ساختار، روابط و ابعاد هويتي
هويت فرهنگي و ملي
هويت به معني "چه كسي بودن" است و از نياز طبيعي انسان به شناخته شدن و شناسانده شدن به چيزي يا جايي برميآيد. اين حسن تعلق، بنيادي ذاتي در وجود انسان دارد. برآورد شدن اين نياز، "خودآگاهي" فردي را در انسان سبب ميشود و ارضاي حسن تعلق ميان يك گروه انساني، خودآگاهي جمعي و مشترك يا هويت بومي يا ملي آن گروه انساني را تعيين ميكند. اگر مردم يك كشور را به عنوان سلولهاي وجودي آن در نظر گيريم، بيترديد تركيبات اجتماعي و اداري، اركان حيات آن كشور است و آنچه از هويت و مليت ميشناسيم، به منزله روح اين پيكر خواهد بود.
اگر نيازمندي ها معنوي و حس تعلق انسان به چيزي يا جايي ارضاء نگردد و انسان از هويت خودآگاهي نيابد، موجود سرگرداني بيش نيست كه هرگز نخواهد توانست از كلاف سردرگم بي سر وساماني و بيهدفي رهايي يابد. اين، پديدهها و نهادهاي معنوي و فرهنگي هستند كه فضاي انساني را به گونه محيطي مشخص و مستقل از ديگر محيط هاي انساني، جدا و متمايز ميكند و افراد آن فضاي انساني ويژه را از روح و سربلندي هويتي و از حس همدلي و همراهي برخوردار ميسازد. هويت ملي از وجوهي برخوردارست كه به قرار زيراست: 1- خانواده 2- زبان 3- دين و آئين 4- زادگاه و سرزمين 5- تاريخ 6- ايدئولوژي، سنتها و ارزشها 7- باورها و رفتارها 8- دانش و فنون 9- خودآگاهي و خوديابي كه از نحوه تركيب مولفههاي پيشين پديد ميآيد.
با نظري بر تاريخ گذشته سرزمين ايران و نگاهي به مولفه هاي هويتي در جامعه كنوني آن در خواهيم يافت كه هويت ايراني، هويتي چند پايه است و بر عواملي چون سرزمين مشترك، تاريخ مشترك، ادبيات مشترك، دين مشترك، آداب و منش مشترك استوار است. هر ايراني كه در يك عامل از عوامل بالا با ايراني ديگر شريك نباشد، در ديگر عوامل با او و ديگر ايرانيان شريك است. اگر چه هويت فرهنگي يك جامعه مديون تمامي اجزاء و عناصر موجود در فرهنگ آن جامعه است. اما نميتوان انكار كرد كه اين هويت بخشي در برخي از عناصر يك فرهنگ حضور قويتري دارند. در واقع عناصري از فرهنگ در سطح مقطعي از زمان به عنوان نمادهاي نهادهاي هويت يك ملت متجلي شده و خود را عيان ميسازد.
دولت در ساختار فرهنگي
دولت، نهادها و سازمان هاي زير نظر آن، نه به عنوان تجويزكنندگان سياستهاي فرهنگيخود، بلكه به عنوان تحقق بخشندگان ايدهها، نگرش ها، كنش ها، اهداف و راه كارهايي هستند كه فرهنگ عمومي و خرده فرهنگ هاي يك كشور را عملي ميسازند. ميزان اثرگذاري مسلط سياست هاي اجتماعي و فرهنگي دولت است كه ميتواند شرايط عيني جامعه را به سوي شكوفايي فرهنگي سوق داده يا مانع از آن شود. دولت با سياست هايخود ميبايست همه اقسام فرهنگ را در جامعه مخاطب خود قرار داده و در تقويت و تكامل هر چه بيشترشان بكوشد، نه اينكه به نفع يا ضرر فرهنگ پرورده يك گروه، قشر، طبقه يا جامعه عمل كرده و آن ها را قرباني يكديگر سازند. در غير اين صورت انتظار احساستعلق ملي و وفاق ملي از بخشي كه قرباني فرهنگي ميشود، انتظار نابجايي خواهد بود. از اين روي سياست هاي جامع و هماهنگ دولتي در بخش فرهنگي ضروري است. برنامهها و سياست هاي عملي دولت است كه شكاف بين فرهنگ عمومي رسمي و غيررسمي را نيز تعيين ميكند. دولت يكي از اجزاء مهم در ساختار فرهنگي جامعهاي است كه به سوي توسعه گام برميدارد.
فرهنگ رسمي و غيررسمي
آنچه افراد يك جامعه به عنوان ارزش ها، باورها، هنجارها و رفتارهاي خود بروز ميدهند، همواره انعكاس دهنده فرهنگشان نيست و در بسياري از موارد تنها جنبههاي رسمي آن در انظار عمومي، زير نظر مشاهدات محققان و پرسش نامههاي پژوهش ها انعكاس مييابد. به بيان ديگر، افراد به جاي اين كه از طريق من فاعلي شخصيت خود، اعتقادات، نگرش ها و رفتارهاي خود را بروز دهند، از طريق من مفعولي خويش، نگرش ها، هنجارها و رفتارهاي مورد انتظار از آن ها را در جامعه يا شرايط خاصي از آن بروز ميدهند. از اين روي فرهنگ را بر اساس اين تمايز به دو گروه فرهنگ رسمي و غيررسمي تقسيم ميكنند. دقت نظر به اين نكته در برنامهريزي هاي توسعه در كشورهاي در حال توسعه بسيار ضروري است، زيرا دراين كشورها فاصله من فاعلي و من مفعولي شخصيت افراد بسيار است و آن ها عمدتاً وجدان جمعي را جايگزين اعتقادات واقعي خويش ميسازند. اين امر در جوامعي كه نيازها و آراي مردم سركوب ميشود بسيار عميق تر است و در بسياري از موارد حالت بيمارگونهاي به خود گرفته است. از اين روي ضروري است تا در مطالعات، تحقيقات و برنامههاي فرهنگي، به تغييرات مبتني بر اين دو شكل متفاوت و محتواي متمايزشان توجه شده و مانع از سوق به سوي الگوهاي بيمارگونه آن شود؛ به خصوص كه در شكاف نسل ها و بحران انتقال اين تمايزات بسيار حياتي است.
خرده فرهنگ ها
هر جامعهاي علاوه بر فرهنگ عمومي از جوامع منطقهاي و محلي و بومياي برخوردار است كه به آنها خرده فرهنگ ميگويند. خرده فرهنگ ها ميتوانند شامل يك گروه، قشر، قوم، اقليت مذهبي، طبقه يا مهاجرين باشند. خرده