دانشگاه ها باید مستقل و خودجوش پیش روند
دکتر کاوه احمدی علی آبادی
عضو هيئت علمي دانشگاه آبردين با رتبه پروفسوري
عضو جامعه شناسان بدون مرز
علم و معرفت نه مرز می شناسد و نه ملیت و ورای این محدودیت ها منعکس می شود و متحول می سازد. هم دانشگاه ها و پژوهشگاه ها و هم مراکز علمی و فرهنگی کشور می بایست کاملاً مستقل باشند. سفارشات و توصیه های حکومتی و دولتی نباید در کارهای آنان دخالت کند. اگر دولتی یا سیاسمتداری طرفدار جریان یا طرز فکر خاصی است، اشکالی ندارد و می تواند به پیگیری آن تمایلات و دیدگاه ها بپردازد، اما نباید طیف های فکری و دیدگاه های دیگر را قربانی آن سازد. خلاقیت ها و نوآوری های جدید می توانند جریان ساز و جنبش ساز باشند، و هر کوشش حکومتی باید در جهت تقویت بی طرفانه این جریان ها باشد و نباید در پی آن بود تا دانشگاه را یکدست کرد و آرای دیگر را بر نتابید یا از صحنه بیرون کرد، که اگر چنین شود، آن روز، روز مرگ پویایی دانشگاه هاخواهد بود. حتی نظامیان و اشخاص حکومتی که وارد دانشگاه می شوند، می بایست خود را با فضای دانشگاه همراه سازند و نه برعکس.
نباید الگوهای اصطلاحاً انقلاب های فرهنگی نظام های دیکتاتوری و ناموفق، چارچوب و سرمشقی برای کشورمان شوند. علم و اندیشه جایگاه خودشان را دارند و ایدئولوژی جایگاه خود را. نباید یکی را به جای دیگری نشاند. هر انقلاب حقیقی در دانشگاه و عرصه فرهنگی با جوشش و خیزش آزادانه و بدون تجویز و با تعاملات تخصصی علمی و فرهنگی دانشگاهیان خودجوش صورت می پذیرد. هر کوششی برای ایدئولوژیک سازی علوم نه تنها مضر که حتی ضربه ای کاری به تمدن و فرهنگ ایرانی و اسلامی است! تغییرات باید از درون دانشگاه خود جوش صورت گیرند، نه این که با حکم حکومتی از بیرون تجویز شوند. اینک که جنبش نرم افزاری و تولید علم در حال به ثمر رساندن دستاوردهای فراوانی در عرصه های مختلف علمی کشورمان است، نباید با الگوهای ناپخته و به نوعی سیاسی کردن شان، دانسته یا نادانسته منجر به واپسگرایی و به بیراهه رفتن این جنبش در این لحظه حساس تاریخی شویم. بخش بزرگی از موفقیت های علمی کشورمان مرهون ترجمه های خوب و اطلاعات و دانش کشورهای خارجی است که موجب جهش علمی ناگهانی کشورمان شده است و به خصوص در کسب این موفقیت ها، اینترنت سهمی بسیار بیش از آن چه تصور می رود، داشته است که نباید این کانال های ارتباط قطع یا محدود شوند. تاریخ تحولات علمی و تمدن ساز را در نقاط مختلف جهان مطالعه کنید تا دریابید که پیش از هر انقلاب علمی همواره یک نهضت ترجمه گسترده زمینه ساز بوده است. اتفاقاً در کشور ما علوم پزشکی و علوم طبیعی و پایه و مهندسی عمدتاً وارداتی است و این علوم انسانی و اجتماعی در کشورمان است که به ترجمه های این عرصه ها، تألیفات و نظریات جدیدی نیز افزوده و عرضه کرده است.
دكتر كاوه احمدي علي آبادي
عضو هيئت علمي دانشگاه آبردين با رتبه پروفسوري
عضو جامعه شناسان بدون مرز
حقيقت اين است كه وقتي احساس كردم، سكوت همه جا را گرفته است، تصميم گرفتن چند مقاله نه براي پيشواز روز دانشجو، بلكه براي حس بخشيدن به جنبشي كه به حق و بدون خشونت اعتراض كرد و به ناحق و با نهايت بي رحمي قرباني شد. احساسم اين بود كه به مبارزان حقيقي اين ايام و به خصوص جوانان نشان دهم كه دستاوردهاي مبارزات تان چيزي وراي قرار گرفتن چند نفر در مسند قدرت است و شما بدون نياز به در اختيار گرفتن حكومت (كه آن نيز حق مسلم شماست)، جامعه مدني را در اختيار داريد و اين جهان بيني سركوبگران است كه با نصب چند پرچم و عوض شدن چند قاب عكس و مغرورانه راه رفتن، اين معيارهاي كودكانه را ملاك پيروزي شان مي دانند. طبعاً مطالبم همچنان كه به ذهن مي رسيد و مطابق با حال و هواي آن، عاطفي و احساسي نيز بود. وقتي پس از مدتي اعلاميه هاي متعدد و همبستگي دانشجويان و اساتيد خارج از كشور را كه ديدم، بغض بر گلويم نشست، اما همزمان نگران شدم، به طوري كه اين نگراني به عذاب وجدان بدل شد. نيك مي دانستم كه جنبش دانشجويي با شما زنده است و ما گذرا هستيم، اما وقتي مي انديشيدم كه حتي اگر يك دانشجو نيز بر اثر مقالات احساس برانگيزم، پاي در جايي نهد كه قطره خوني از بيني اش فرو ريزد يا كوچكترين محروميتي بيابد، وجدانم رهايم نمي كند. پس تصميم گرفتم، اين مقاله را بنويسم و افكارم را از اين طريق با شما در ميان بگذارم.
دوستانم، اعتراض حق شماست و زندگي حق مسلم شماست. شما حق داريد كه حتي اشتباه كنيد، اما ما نمي توانيم خود را ببخشيم، اگر اشتباهات گذشته خود را تكرار كنيم. تاريخ ها تكرار مي شوند و نمي شوند. قسمي از تاريخ به سبب مشتركات انساني و مشتركات شرايط محيط، تكرار مي شود و قسمي همواره به سبب تمايزات شان، متفاوت اند. اما شما كه انقلاب 57 را به ياد نداريد و شايد بارها حتي پدران و مادرانتان را به اشتباهات محكوم كرده ايد، اينك در مدت به خصوص اين چند سال اخير نيك مي دانيد كه مبارزه چه كار سختي است و پيروزي بر كساني كه در استفاده از قدرت و سلاح از كوچكترين دلرحمي برخوردار نيستند، چقدر سخت تر. اما بايد بدانيد كه اگر مي خواهيد، اشتباهات آنان را مرتكب نشويد، چقدر راه دشوارتري در پيش داريد. نخست بايد بگويم كه اطلاعيه هاي شما براي گردهم آيي و اعتصاب و تظاهرات را ديدم، اما شما عزيزانمان بايد بدانيد كه هر جنبشي وقتي پيروز مي شود كه بداند برحسب شرايطي كه پيش مي آيد، خود را چگونه با انعطاف در عين پايبندي بر وجدان و انسانيت، به حركت در آورد. حضور در خيابان را آزموديد و بسياري از شما شكنجه و بهتان و محروميت و كشتار را با تمام وجود تجربه كرديد و هنوز مي كنيد تا صداي اعتراض تان را برسانيد. اينك مي دانيم كه اين فداكاري هاي شما چه دستاوردها و توأمان تاوان هايي داشته است. اگر بتوانيم كه همين اعتراضات را به گونه اي در پيش گيريم كه تاوان هاي گذشته را بدنبال نداشته باشد، يك موفقيت بزرگ است. شعارهاي شبانه شما همان اعتراضات را انعكاس داده و باز مي تواند بدهد، بدون اين كه حتي خوني از دماغ كسي ريخته شود. اين يك تجربه بسيار موفق در مبارزات مدني و بدون خشونت است كه ابداعي جنبش ماست كه مي تواند هديه اي براي ساير مبارزات كم هزينه مدني در ساير جوامع شود. شعارها با شماست، اما بدانيد كه پدرانتان تصور مي كردند با مرگ برخي مي توان همه جا را به بهشت بدل كرد، اما چيزي نگذشت كه دريافتند، با مرگ چند نفر چيز زيادي تغيير نمي كند و چه بسا اشخاص عوض مي شوند، اما رويه ها تكرار مي گردند. در سال 56 همه با مشت گره كرده فرياد مي زدند، اما اينك آموختيم كه با مشت تنها حق را نمي گيرند كه حق را نيز قرباني مي كنند! ما با نفرت و انزجار از خفقان و شكنجه ها و جنايات بپا خاستيم، اما نمي دانستيم كه تنها با نفرت و انزجار نمي توان همه چيز را درست كرد و اين راهي است كه با آن، ويران نيز مي كنند و ويران ساختن آسان است، ولي ساختن و برپا ساختن چقدر مشكل! پدران و مادرانتان ثابت كردند كه حاضرند براي انقلاب شان بميرند و شمايي كه اينك آزار و شكنجه و از دست دادن عزيزانتان را تجربه كرديد، مي دانيد كه اين ها ديگر تنها مشتي حرف نيستند و عملي كردن شان چقدر سخت است. اما اگر مي خواهيد كه به تغييراتي فراتر از آن دست يابيد، بايد ياد بگيريد كه به جاي مرگ، براي اهداف و آرمان هاي خود زندگي كنيد و اين چقدر سخت تر است؟! اما اين بزرگترين اشتباه ما نبود، بزرگترين اشتباه ما كه متأسفانه هنوز نيز در مبارزاتمان از آن رنج مي بريم، تبديل اشخاص و ايده ها و افكار به هويتي است كه از آن برخوردار نيستند و وقتي با واقعيت شان مواجه مي شويم، مي بينيم كه آنان با دروغ هايي كه ما به خود گفتيم، فاصله بسياري دارند. تفكري كه معترض را تحمل نمي كرد، جهان شمول معرفي كرديم و متعصبي كه به جز برداشتهاي ديني خود، تأويل ديگري را بر نمي تابيد، عارفي آزاده. طرف يك خط از جمله فارسي را بدرستي و بدون الفاظ عربي نمي توانست بنويسد و از رو بخواند، او را انديشمندي بزرگ و شاعري عارف مشرب ساختيم. هنوز نيز چنين است و اشخاص را هر كس با هر چه نظر خودش است، نزديك مي سازد و اگر چنين شود، بيم آن دارم كه تحولات بعدي نيز كه چه بسا با تاوان هاي بسياري همراه باشد، به همان سرنوشت دچار شود و تنها سرخوردگي باقي بماند؛ همچنان كه براي پدران و مادرانتان چنين شد. تنها از اشخاصي كه در مقابلتان قرار مي گيرند، نترسيد، بلكه بترسيد از رهبران جاه طلبي نيز كه در كنار و پشت شما قرار مي گيرند. رهبراني بزرگ كساني نيستند كه در راه مبارزات شان تغييري به خرج نمي دهند و طوري بر كارهاي خود مصرند كه انگار اشتباه نمي كنند، چون اين خصلت ديكتاتورهاي بالقوه اي است كه چون بر كرسي قدرت نشينند، به مستبد بالفعل بدل مي شوند. پاك و منزه از هر گناه و اشتباه تنها و تنها خداوند جهانيان است و همه انسان ها گناه و اشتباه مي كنند و كتب مقدّس پر است از گناهان و اشتباهاتي كه پيامبران كردند و ارزش رهبران معنوي بزرگ در اين است كه برخلاف فرعونيان، طاغوتيان و ديكتاتورها، گناهان، اشتباهات و خطاهاي شان را مي پذيرند و آن را براي خود عار نمي دانند. بيساري از شما ممكن است مشكل را تنها از اين ببينيد كه دين در سياست دخالت مي كند يا برخي حتي مشكل را اساساً از دين بشمارند و ان را ترياك توده ها بدانند. اما هر كسي با خوانش انقلاب هاي قرن بيستم، درخواهد يافت كه انقلاب ايران تنها انقلاب با رنگ و بو و شعارهاي مذهبي بوده و ساير انقلاب هاي چپ و كمونيستي قرن بيستم نيز از اين مشكل رنج مي بردند و كلاً جهان بيني انقلابي كه پس از رسيدن به قدرت چهره عوض مي كرد و به حكومتي سركوبگر بدل مي شد، دستاورد اين انقلاب هاي غيرمذهبي بود كه به ساير جوامع نيز رسوخ كرد. دانشجويان مذهبي دانشگاه كه اينك محروميت و قرباني شدن به خاطر باورها و اعتراضات شان را با تمام وجود تجربه كردند، بدانند كه وقتي عقيده و خواست ما به عقيده و خواست ديگري تحميل شد، نتيجه اش همين است كه اگر امروز ديگري را به سبب فقدان دين و سكولار بودن و غيره نپذيرفتي و حذف كردي، فردا با ملاك هاي مشابه خود نيز حذف خواهي شد. دانشگاه جايي است كه بي دين و با دين و هر انساني با هر عقيده و طرز فكر و نژاد و قوم و مليت و مذهبي، تنها براي آموختن و توليد علم مي رود و گفتگو آزاد است و فرد نظامي نيز اگر اسلحه خود را كنار گذاشت، مي تواند براي سخنراني به دانشگاه بيايد و آزادي در دانشگاه يعني اين كه تنها سياستمداران غربي در آن سخن نمي گويند، بلكه چه گوارها هم مي توانند حرف بزنند، تنها دموكرات ها سخنراني نمي كنند كه پادشاهان و ديكتاتورها نيز حرف مي زنند و تنها راستگويان و درستكاران اجازه بيان افكارشان را ندارند، بلكه دروغگويان، پليدان و شيادان هم اجازه دارند كه از خود بگويند و از خود دفاع كنند؛ و اين است هويت دانشگاهي كه تمدن ساز خواهد بود. اين تنها درددلي بود كه بايد با شما در ميان مي گذاشتم تا بدانيد كه تنها معدودي را كه امروزه متداول شده دروغگو نپنداريم و ما نيز متأسفانه عادت كرده ايم كه به خود دروغ بگوييم، چه رسد به سايرين و اين از اشتباهات تكرار شونده تاريخ ما تا به امروز است. انسان وقتي جوان است، تصور مي كند با يك تغيير ناگهاني مي توان همه چيز را درست كرد، اما هر چه كه بيشتر تجربه مي كند، در مي يابد كه تغييرات ريشه اي چقدر سخت و بعضاً غيرممكن مي نمايد. جنبش شما همچنان كه حق دارد، خواست هاي صنفي داشته باشد، مي تواند به خاطر آرمان ها و ارزش هاي انساني و معنوي و هر ايده اي ديگر به حركت درآيد و اين زماني است كه دانشگاه جامعه ساز مي شود. تغييرات دانشگاه براي اين كه ساختاري باشد، مستلزم تغييراتي در استقلال دانشگاه از دولت ها و حتي حكومت هاست و بايد اساتيد، دانشجويان و پژوهشگران دانشگاه باشند كه برايش تصميم بگيرند، برنامه ريزي كنند، كتاب و مقاله بنويسند، رئيس و مسئول برگزينند و هر تغيير و تحولي را سازماندهي كنند، نه هيچ سياستمدار يا شخص ديگري از بيرون و اين هدفي است كه به جنبش شما در دانشگاه ابعاد جديد بخشيده و دانشگاه و علم را استقلال مي بخشد، چنان كه براي حفظ هويت شان ضروري است. جنبش دانشجويي اگر در گذشته به چند دانشگاه در تهران محدود مي شد، امروز به همه دانشگاه هاي سراسر كشور و از سراسري گرفته تا آزاد و غيرانتفاعي كشيده شده است. اين گسترش مي تواند با حركتي كوچك، طنين عظيمي توليد كند و نياز به ريختن در خيابان و درگيري نيست و شما با يك سازماندهي كوچك مي توانيد شعارهاي شبانه را محله به محله و شهر به شهر گسترش دهيد. به هر روي انتخاب با خودتان است و من نيز چون اشخاص ديگر كه نگران شما هستم، تنها پيشنهادم را مطرح كردم و گزينشگر و تصميم گيرنده شماييد و بدانيد كه تنها مسئول خود نيستيد كه مسئول دانشجويان همراه خود نيز هستيد.
اما چيزي كه از دست دانشجويان و دانشگاهيان خارج از كشور بر مي آيد. نخست بايد بگويم، با اعلاميه ها و برنامه هايي كه اساتيد و دانشجويان ايراني در خارج از كشور ترتيب دادند، مي توان تشخيص داد كه اعتراضات و جنبش هاي دانشجويي نيز امروزه جهاني شده و به اعتراضات يك منطقه و كشور محود نمي شود. جنبش دانشجويي شما را بايد نخستين جنبش دانشجويي جهاني شمرد- همچنان كه توسط رسانه ها نخستين انقلاب مجازي دنيا نيز لقب گرفت- كه مي رود الگويي شود براي همراهي دانشجويان سراسر جهان در پيوستن به اعتراضات و جنبش هاي دانشجويي كه در هر نقطه از دنيا از اين پس شكل مي گيرد. اين حركت زيبا و انساني اساتيد و دانشجويان خارج از كشور بايد با روساي دانشگاه ها و همين طور دانشجويان غيرايراني نيز در ميان گذاشته شود و طرحي بر اساس آن براي مبارزاتي از اين دست، مدون و آكادميك تنظيم گردد. درضمن، مي توان ترتيبي داد تا دانشجويان ايراني اي كه در جريانات اخير از حق تحصيل محروم و به هر شكلي متضرر شده اند، امكان تحصيل شان در دانشگاه هاي خارج فراهم آيد و ايشان مي توانند دوره هايي كوتاه مدت در قالب كارگاه هايي را نيز براي دانشجويان ساير كشورها برگزار كنند و تجارب موفق خود را در جنبش دانشجويي ايران به اشتراك بگذارند. اين مستلزم كاري همگاني و پيگيري جدي است كه چون جا بيافتد، حركتي بزرگ در سطح تحولات جامعه مدني است كه از دانشگاه كليد مي خورد. اساتيد و دانشگاهيان خارج از كشور نيز ايده ها و طرح هاي جديد را به اشتراك بريزند و موارد عملي را دنبال كنند.
دكتر كاوه احمدی علی آبادی*
عضو هيئت علمي دانشگاه آبردين با رتبه پروفسوري
عضو جامعه شناسان بدون مرز
به نام علم
آنچه در مورد دانشگاه ها انجام مي شود، نه تنها راهي غلط است، بلكه درست عكس مسيري است كه بايد طي شود. در مقالات قبلي ام، توضيح دادم كه علم بي طرف است، همچنان كه پيامبر اسلام مي فرمايد، آن را ولو در چين هم بايد رفت تا بياموزيم. شرح دادم كه حقيقت آن آيه بر طي مسافت طولاني براي كسب علم تكيه ندارد (گر چه آن را هم شامل مي شود)، كه روي بي طرفي علم معطوف است، كه در زمان بعث پيامبر كه حجاز مركز طلوع حقيقت اسلام است، نياز نيست براي كسب علم در آنجا علوم را تحت عنوان اسلامي آموخت، بلكه چون علم اساساً بي طرف است مي توان براي كسب آن به سرزميني رفت كه نه تنها اسلامي نيست، بلكه حتي در كيش ابراهيمي نيز نمي گنجد. اگر اسلام دين را بي طرف نمي دانست نمي توانست چنين توصيه اي را داشته باشد و همچون شما مي گفت علم در چين فاقد مباني اسلامي است. البته در قرآن از خيلي چيزها سخن رفته، كه قدما تنها به قرآن اش چسبيده بودند و حكمتي كه در بسياري موارد با قرآن و از پي آن در همان قرآن مي آيد و فطرت الهي و راه دل كه در قرآن بدان سفارش مي شود، كنار گذاشته مي شود، و تعدادي احكام و مسائل فقهي را كه نزد يهوديان متعصب متداول بوده، جايگزين شان مي گردد. البته اين امر خيلي عجيب نيست، براي زماني كه ناداني و تعصب دنيا را فرا گرفته است، عجيب آنجاست كه در قرن بيست و يكم برخي چنين راهي را اتخاذ كرده اند و جالب تر آن كه بنا به ادعاي شان با رجوع به عقل چنين مي كنند!؟ برخي از آن ها نيز پيشي گرفته اند و در قرن شكوفايي علم، شخصيت پرستي و شريعت پرستي را به جاي قرآن قرار داده اند، البته سوءتفاهم نشود، با روش هاي كاملاً عقلي از نظر خودشان (به طوري كه اگر مجاب نشديد، به شيوه اي "كاملاً نرم" شما را مجاب مي كنند)!! خوب شد، هنوز ادعا نكرده اند كه اصولاً تنها معدودي عقل دارند و بقيه انسان ها بهره اي از اين موهبت خدادادي ندارند، شايد هم تقيه مي كنند تا در شرايط مناسب عقايد مترقي خود را به نام اسلام مطرح كنند!!!
در ميان تو گويي ما حقايق ديني و به خصوص اسلام را كشف كرده و بدان عمل نموده ايم، حال تنها مانده كه علم مان را هم اسلامي كنيم!؟ ببينيد، وقتي به مسئولان مي گويم كه در مواردي كه تخصص نداريد، خواهشاً اظهارنظر نكنيد، دلخور نشويد، من قصد توهين به كسي را ندارم، نگراني فزاينده من، از بابت اين است كه سرنوشت ميليون ها انسان به آنچه مي كنيد، بستگي دارد و شما قادر نخواهيد بود، به سبب آنچه بر سر كشور آورده، در فرداي آخرت، چنين باري را از بابت اشتباهات تان تحمل كنيد. برخي گفته اند، آنچه در مورد علوم انساني گفته ايم، از آن جهت است كه علوم غربي بر پايه مباني مادي بنا شده است. ببينيد، از همين جا پيداست كه در اين زمينه آشنايي نداريد؛ علوم غربي جملگي بر اساس جهان بيني مادي بنا نشده است، بلكه تفكر مادي تنها يك نحله فكري در تمدن غرب است و ساير تفكرات و جهان بيني ها نيز آنجا رواج دارد. نياز نيست تا براي فهم اين مطلب، كتب غربي را ورق بزنيد، كافي است چند كتاب همان روحانيوني را كه علاوه بر حوزه، دانشگاه نيز رفته بودند، ورق بزنيد و تنها به فهرست مطالب نگاهي گذرا كنيد تا به اين واقعيت پي ببريد. شكوفايي تمدن اسلامي تنها به كمك دين پيامبر نبود، بلكه به وسيله حكمتي بود كه در قرآن بدان سفارش شده بود و در قرون اوليه از يونان باستان –بنا بر سفارش پيامبر برحسب بي طرفي علم- به سرزمين هاي اسلامي رسيد، مورد توجه مسلمانان قرار گرفت و امام جعفر صادق نفرمود كه اين علم غربي يا كفار و مشركان است، بلكه دقيقاً برطبق آكادمي هاي يونان باستان، كلاس هاي درس چند هزار نفري با مباحث آزاد راه انداخت و شرط ولايتمداري هم از شاگردان نگرفت. عزيزان من، مي بينيد، تمدن غرب كه جاي خود، شما تمدن اسلامي را نيز نمي شنيد – از اين سخنانم ناراحت نشويد- و هنوز نمي دانيد كه ابوعلي سينا و ابوريحان بيروني و بسياري ديگر از متفكران اسلامي تان، آنچه تحت عنوان فلسفه اسلامي مطرح كردند، خوانشي از فلسفه افلاطون و ارسطو بود كه با معارف ديگر نيز آن را تزئين كردند و بنياد فلسفه اسلامي بر فلسفه افلاطون و ارسطو قرار گرفته كه البته اگر برخي كه امروز از روح علمي بي بهره اند – و تعصبات قومي و ملي را با علم عوضي گرفته اند- آن را كتمان مي كنند، همان متفكران اسلامي به هيچ وجه آن را كتمان نمي كردند و خود را معلمان ادامه دهنده راه آنان مي دانستند. فكر كنم، اگر كسي بدنبال "رو كم كني" با ديگران نباشد، حقيقت برايش آشكار و روشن شود كه چرا آن موقع چيزي زنده به مثابه تمدن اسلامي شكل گرفته و شكوفا شده و اينك جوامع اسلامي به چنين وضعيت اسفناكي دچار هستند كه هر موقع از فرهنگ و تمدن اش سخن مي گويند، بايد به قرن ها پيش خود رجوع كنند.
وضعيت علوم انساني در كشور را نيز نمي شناسيد. علوم انساني برخلاف علوم پايه و طبيعي و پزشكي سال هاست كه مطالبي عرضه مي كند كه اگر به كمك بهره گيري از غرب است، چيزهايي نيز از خود بدان افزوده است، البته حقيقتاً در مقايسه با غرب از آن عقب تر است. اما علوم پزشكي، طبيعي و پايه، در كشورمان با آن كه پس از پديداري اينترنت به فاصله چند سال از كشورهاي پيشرفته عقب است، چيزي نزديك به صد در صد كپي برداري از علوم آنجاست. ناگزيرم كرديد تا دقيق آدرس بدهم تا جاي شبهه اي باقي نماند. وقتي مي گويم، تقريباً تماماً كپي برداري منظورم، علومي نيز هست كه برخي از اينترنت گرفته اند، اما برخلاف روحيه علمي مي گويند، كار خودشان است، شامل علومي نيز مي شود كه برخي پنهاني به كشورهاي ديگر سفر كردند و بعد از اخذ آن در ايران مدعي شده اند كه به كشف آن نائل شده اند، حتي سخناني گفته اند كه حكايت از عدم آشنايي با ابتدايي ترين مباني آن علم است- همچون ادعاي درمان صد در صد- كه ديگران كمي آن ها را روشن تر كردند تا از اين پس دروغ هايشان را كمي حرفه اي تر بگويند تا ناجور نشود! و هم شامل علومي مي شود كه با كارشناسان خارجي در كشور راه افتاده است. از اين روشن تر؟!
اما مشكل ما اساساً به علوم انساني محدود نمي شود. مشكل اينجاست كه هر چيزي در كشورمان دارد سياسي مي شود، حتي علم و متآسفانه سياست دارد، امنيتي و نظامي مي شود! مشكل اينجاست كه تعدادي با جهان بيني نظامي چيزي جز اصطلاحات نظامي نمي شناسند- همچون ناتوي فرهنگي، براندازي نرم و جنگ نرم- و از خود بحران و پديده جعل مي كنند و بعد هم فروتنانه از دانشگاهيان مي خواهند كه بروند در اين مسير كار كنند!! -مثال آن اصطلاح سنگ انداختن تعدادي در چاه است. ياد آن شخصي در نزد اعراب افتادم كه مي گفتند، به خاطر كارهاي عجيب اش بچه ها او را دوره كرده و دست مي انداختند، بعد براي اين كه از دست بچه ها خلاص شود، مي گفت فلان خانه دارند، خرما مي دهند. بچه ها او را رها كرده و به دنبال خرماي وعده داده شده مي رفتند؛ سپس او خود نيز بدنبال شان راه ميافتاد. وقتي از او مي پرسيدند، تو ديگر كجا مي روي؟ مي گفت شايد راست از آب بيرون بيايد. ما به شما مي گوييم، نر است، شما مي گوييد، مي دانيم، اما بدوش! خوب اگر مي دانستيد كه نمي فرموديد، بدوش! گفتم اين منطق كه جهان بيني خود را بر طبق ضديت با دشمنان انتخاب كنيم، پذيرش شكست است بدون نياز به شليك هيچ گلوله اي، مي گوييد، باشد تهديد را به فرصت بدل مي كنيد! خدا پدر قوم بني اسرائيل در زمان موسي را بيامرزد!
نكته اي را كه در مقالات پيشين ام درباره جهاني شدن و سناريوها مطرح كردم، بحث تبديل تهديد به فرصت نبود، بلكه خاطر نشان كردم كه بلوك شرق به همين خيال كه در ضديت با غرب، بر او پيشي مي گيرد، بدون شليك حتي يك گلوله سقوط كرد. يا مثلاً پديده اي همچون جهاني شدن حاصل توطئه غربي ها نيست، بدون ما و دخالت سايرين وجود داشته است و آنچه اينك مي بينيد، تنها آخرين موج جهاني شدن است و اتفاقاً اولين موج آن با امپراطوري كوروش و دومين موج به وسيله اسكندر در دوران يوناني مآبي صورت گرفت. يعني زماني كه نه استعمار و دشمنان غربي و ناتو و امثالهم وجود داشتند. ببينيد، اساساً جهان بيني شما نه تنها در مورد علم كه در خصوص دين، نه اسلامي كه حتي توحيدي نيست! اگر به شما گفته شود كه كار خيري انجام دهيد، چندان انگيزه اي از خود نشان نمي دهيد، ولي كافي است بگويند كه فلان كار را براي شكست آنچه دشمن مي خوانيد يا حتي رو كم كني با سايرين انجام بده، چنان كارايي از خود نشان مي دهيد كه مصداق آن آيه قرآن است كه به يهوديان سفارش مي كند كه در كارهاي شر پشتيبان يكديگر نباشيد. شما همان توحيدي را كه مدعي اش هستيد، نمي شناسيد! بسيار مي شنوم كه مدام مي گوييد، روح همه اديان توحيد است كه تا حدي درست هم هست- در زمان مناسب بدان مي پردازم- اما معني آن چيست!؟ يعني چرا خداوند تأكيد به پرستش و فرمانبرداري تنها و تنها از خداوند دارد؟ خداوند را كوچك نكنيم كه -زبانم لال- چون انساني بدوي يا ديكتاتور، دوست دارد، او را بله قربان و چشم قربان گويند و برايش خم و راست شوند! او به حقيقتي در پشت آن سفارشات نظر دارد كه بايد آن را بشناسيم- به جاي آن كه وقت خود را با مسائل فقهي بي فايده هدر دهيم. تاريخ اديان را بخوانيد تا ببينيد كه تا مدت ها نه تنها بين مردم نبرد بود كه بين خدايان مختلف شان نيز جنگ بود و اصلاً پيروزي يك قوم و ملت بر قوم و ملت ديگر، به مثابه پيروزي خداي او بر خداي دشمنانش شمرده مي شد و اديان شده بودند، عاملي براي جنگ. اديان توحيدي آمدند تا بگويند كه يك خدا بيشتر نيست، بدين معني كه همان كه خداي من است، خداي تو نيز هست و همان گونه كه مي خواهد مرا نجات بخشد، مي خواهد تو نيز به رستگاري برسي. خدايي كه تنها به فكر پيروزي و نجات پيامبرانش باشد، همان خداي پيامبران است، نه خداي جهانيان – اگر عملاً به چنين خدايي اعتقاد داريد موحد نيستيد، حتي اگر هزاران سال لااله الاالله بگوييد- يعني همان خدايي كه تنها موسي را نمي خواهد نجات دهد، بلكه فرعون را نيز مي خواهد نجات دهد- برويد در تورات بخوانيد كه چند بار موسي براي دعوت فرعون به راه راست به نزدش رفت- و اگر به خدايي اعتقاد داشتيد كه تنها شما را نجات دهد و دشمنان تان را شكست دهد، موحد نيستيد و بنده خداي جهانيان نيستيد و بدون اين كه خود بدانيد به خداوندي ايمان داريد كه تنها خداي شماست و با شما بر عليه سايرين دست به يكي كرده است! اين موارد را مثال زدم تا بدانيد كه حتي مباني دين اسلام را نمي شناسيم چه رسد به اين كه علم را اسلامي كنيم-اگر اساساً چنين كاري درست باشد كه نيست.
جالب اينجاست كه شما فضايي را كه در كلاس هاي فلسفه و كلام حوزه تان حاكم است، در مورد دانشگاه قائل نيستيد. در حوزه بر سر حتي اصول دين بحث هاي جدي پيش مي آيد، در حالي كه در دانشگاه در مورد علوم پايه و طبيعي را كه نيازي به ارجاع مداوم به خدا نيست و خواندن همان علوم به صرف خود، شناخت آيات خداوند است، البته به زبان علم، نه به زبان شريعت و دين، مخالفت ها و نقدهاي جدي توسط استاد و دانشجو را بر نمي تابيد. چه كسي گفته كه سكولار يا حتي كسي كه به خدا اعتقاد ندارد، نبايد در دانشگاه باشد؟ اصلاً دانشگاه دقيقاً جاي چنين اشخاصي براي اصلي ترين مباحث در مورد همه پديده ها حتي خالق –حتي وجود يا عدم وجودش- است و اساساً يكي از اهداف خلقت انسان و تمايزش با حيوانات در همين زير سوال بردن تمام چيزهايي است كه خداوند تمامي هستي را براي شناخت اش خلق كرده است؛ شناختي كه چنان قرآن سفارش مي كند از روي تأمل – نه التزام يا ترس- و حقيقي باشد و شناختي با تأمل و حقيقي است كه با ويران كننده ترين پرسش ها، استنتاج ها و استدلال ها و تحليل ها باشد و نه زوري است و نه نتيجه آن از پيش معين است. بگذاريد رازي را به شما بگويم، اگر چنين تصوري از دانشگاه نداريد، آينده از آن شما نيست و شما همچون طالبان و بسياري از جزم انديشان و زورباوران حذف و مهمتر از آن، فراموش خواهيد شد. به هيچ وجه تفاوت دانشگاه و حوزه نبايد ظاهري باشد، بلكه بايد در بنيادشان تمايز خود را حفظ كنند. دانشگاه بايد ويران كننده ترين ايده ها را در مورد جهان و خلقت و حتي نفي خالق به كار برد، بدون تعارف (آن را كه حساب پاك است از محاسبه چه باك است! مگر اين كه در دل تان چنان نباشد) و اهميت اثبات خدا نه در پذيرش همراه با تعارف و ترس و حتي با پيش فرض، بلكه بدون هر پيش فرض و تنها با ابزار و زبان علم است. اساساً اگر سوژه اصلي در حوزه خدا و شناخت حقايق ديني است، سوژه اصلي در علم، جهان و شناخت ناشناخته هاست. قرار نيست كه حوزه و دانشگاه يك كار كنند و هر يك هدف، زبان و ابزار خود را رها كرده و زبان ديگري را اتخاذ كند. زبان علم بدون نياز به بردن نام خدا، با تفحص و كنكاش بي غرض و تا حد امكان با كمترين پيشداوري در طبيعت كه آيات خداست، خود را عرضه مي كند و اگر هر از گاهي نام خدا را در دروس اش چسب بزند، اسلامي كه نيست هيچ، بلكه تظاهر به اسلامي بودن مي كند و اين يعني اين كه دقيقاً علم مان نيز چون شريعتمان –كه تصور مي كنيم دينمان است- متظاهر شده و هر دو دنيا را باخته ايم. برويد بخوانيد، قرون وسطي در اروپا به همين سبب پديد آمد كه علم را خواستند، ديني كنند. جالب تر اين كه عده اي نيز كه ادعاي ولايتمداري دارند باز همان حرف هاي سابق خود را تكرار كرده اند و تنها يك شرط "انساني" بدان افزوده اند- انگار مي خواهند سر بچه را كلاه بگذارند- تو گويي تنها نياز به يك كلاه شرعي براي همان كارهاي سابق شان بود كه گذاشتند و رفع تكليف كردند-چون همان دانشگاه هاي علوم انساني نيز امروز متأسفانه سر از پروژه هاي نظامي و غيرانساني در آورده اند، چه رسد دانشگاه هاي فني. اين منطق كلاه شرعي گذاشتن سر هر كار غلط را كه آفت بزرگ اسلام و هر دين فقاهت محور شده اي است، به دور افكنده و آن را به ساير حوزه ها تعميم ندهيد. طوري شده كه وقتي هر كار درستي را نام مي بريد، من دلهره دارم كه باز چه كاري را با 180 درجه عكس –با نفس كار غلط و شر- آن مي خواهيد انجام دهيد و به خيال خود با كلاه شرعي، اداي دين كرده ايد. وقتي مي گوييد، عقل مي دانم كه قرار است، كاري بكنيد كه كلاً عقل تعطيل شود و نياز به اين واژه براي سرپوش نهادن داريد. دوستي را تبديل به جبر و زور كرده ايد و من نمي دانم كجاي دنياست كه التزام به دوستي مي گيرند- اگر حتي از مادرتان هم بخواهيد كه به زور شما را دوست داشته باشد، كم كم از شما بدش مي آيد-آن هم به زور و آن هم براي تدريس علم در دانشگاه!؟ خوب اگر قرار بر گذاشتن شرط اجباري است، براي اطمينان خاطر مي توانيد درخواست خوردن يك قسم حضرت عباس هم از دانشگاهيان طلب كنيد تا خيال همه ما راحت شود كه دانشگاه كاملاً اسلامي و متعهد شده است!؟ گاه كارهايتان چنان عجيب است كه تصور مي كنم شايد مي خواهيد در برخي زمينه ها نام خود را در كتاب ركوردهاي جهاني (گينس) ثبت كنيد!!
اگر خود دانشگاهي نيستيد، ولي با دانشگاهيان سر و كار داريد و يا مشاور شما هستند، تا زماني كه در جايگاه قدرت هستيد، آنان حقيقت و واقعيات و حتي نظرشان را به شما گزارش نمي كنند، بلكه نگاه مي كنند تا ببينند شما چه مي پسنديد و همان را بگويند؛ خيلي هم جاي تعجب نيست، چون اگر خلاف خواست شما بگويند، به عنوان عدم التزام كنار گذاشته مي شوند! اما اين به معني رفع تكليف از دانشگاهيان نيست. روي انتقادم به اساتيد دانشگاه و به خصوص كساني است كه قبلاً در خارج از كشور بوده و به حق ديده اند كه سياستمداران از دانشگاهيان خط مي گيرند و شما اينك در كشورمان براي آنچه خود بهتر مي دانيد، در اينجا به مداحي و چاپلوسي روي آورده ايد –اي كاش حقيقت طلبي و وارستگي علمي را از شاگردان تان آموخته بوديد- و نمونه بارزش آن است كه ساكت مانده ايد تا مقامي چيزي بگويد و خود بدنبالش چشم و گوش بسته ناگهان متحول (!) شده و هزاران مقاله –البته با نيت غيرعلمي و از اين روغيرعلمي- برايش بنويسيد. اگر برخي از شما اينك به شدت ناراضي هستيد كه با معيارهاي غيرعلمي از دانشگاه كنار گذاشته مي شويد، به خاطر داشته باشيد كه بسياري از شما با معيارهاي مشابه غيرعلمي، ديگران را خط زده بوديد و دنيا چنين است كه هر چه بكاري، ببيني و اين نتيجه دنيوي اش است و واي به نتايج اخروي آن. اينان نيز كه اينك ديگران را خط زده اند، زياد منتظر نخواهند ماند كه نوبت خودشان نيز سر رسد! و اگر چنين شود، روزي برسد كه علم را كلاً غلط دانسته و تنها شريعت را درست بدانند. اگر امروز از موهبت علم بهره مي بريد، بدين سبب است كه دانشگاه به سبك غربي مدت هاست كه در كشورمان پديد آمده است، و گرنه چون افغانستان در حال رفتن به ملاخانه و خواندن طوطي وار قرآن بوديد و حتي اجازه بحث بر سر علم نداشتيد كه هيچ حتي عمل جراحي را نيز حرام و خلاف شريعت مي دانستيد و جاي هيچ بحثي هم نداشت. اشتباه نكنيد، طالبان –كه هر دو دنيا را باخته اند-ناگهان سبز نشدند، طالبان نتيجه فقدان مدارس به سبك امروزي و دانشگاه است كه هر جا كه چنان مسيري را رود، به همان سرنوشت دچار مي شود. اين يكي از سنت هاي الهي است.
در ورطه آموزش محوري!؟
دكتر كاوه احمدي علي آبادي
عضو هئيت علمي دانشگاه آبردين با رتبه پروفسوري
عضو جامعه شناسان بدون مرز
مدت هاست كه متخصصان آموزش عالي و مراكز معتبر دانشگاهي دريافتند كه با وجود تأسيس و راه اندازي دانشگاه ها و نظام آموزش عالي در بسياري از كشورها، همه آن ها توليد علم نمي كنند، و موضوع توليد علم، مهمتر از يادگيري، به عنوان ارزيابي دانشگاه ها مورد توجه قرار گرفت و بدنبال آن موضوع دانشگاه دانش محور شكل گرفت. پس از سال ها اين موضوع به كشور ما نيز رسيد و مدت كوتاهي از طرح آن در محافل علمي و دانشگاهي نگذشته بود، كه عملاً حركت آموزش عالي كشورمان در جهت عكس صورت گرفت و به سوي دانشگاه هاي آموزش محور سوق يافت و فاجعه آميزتر آن كه آموزش هم در حد به خاطرسپاري تقليل يافت و آزمون ها نيز به شيوه تست زني فرو كاسته شد. اين در حالي است كه در دو دهه گذشته در دانشگاه هاي معتبر و تمدن ساز غربي، مبحث دانشگاه پژوهش محور نيز شكل گرفته است و علاوه بر توليد علم، به پژوهش به مثابه فرآيندي كه مي بايست ملاك اصلي توليد علم قرار گيرد، نگريسته شد و بر اساس آن تغييراتي اساسي در آموزش عالي و به خصوص در مقاطع فوق ليسانس و دكترا صورت گرفت. از سويي، موضوع دانشگاه مجازي و آموزش مجازي نيز بدان ها افزوده شد كه دوره هاي معتبر دانشگاهي نيز برايش گذاشتند. اما در كشور ما، نظام غلط به خاطرسپاري و تست زني كه به وسيله متخصصين در آموزش و پرورش نيز مورد نقد جدي قرار گرفته و سخن از تغيير آن بود، تغيير كه نكرد هيچ، به حوزه دانشگاه ها وارد شد و دانشگاه پيام نور با توسعه هر چه بيشتر فاجعه را كامل كرد. البته سوءتفاهم نشود كه دانشگاه پيام نور، با برنامه حساب شده، توسعه يافته است، بلكه آن نيز همچون بسياري از تغييرات در كشورمان كه اينك خيلي نيز باب شده، تنها زماني صورت مي گيرد كه بخواهند ديگري را تخريب كنند و از آن هم بدتر در جستجوي روكم كني هاي كودكانه با ديگران باشند و در اين راه، مملكت را نيز قرباني كنند، مسئله اي نيست! دانشگاه پيام نور براي تخريب دانشگاه آزاد و گرفتن فضاي دانشگاهي كشور از آن، توسعه يافت (خوب شد، معني خدمت به مردم را هم فهميديم!!)! به سبب عدم درك همين تفاوت آموزش با توليد دانش و پژوهش، و تداوم سقوط روش هاي پيام نوري در سطح دانشگاه هاي كشور، وزارت خانه هاي آموزش و پرورش و آموزش عالي را هم مي خواهند در هم ادغام كنند. حال كه با چنين گزينش هايي ثابت كرده ايد، تخصصي در زمينه آموزش عالي نداريد و تنها مدارك تحصيلي دانشگاهي با خود يدك مي كشيد، لااقل به فكرتان نرسيده چگونه است كه نظام آموزش و پرورش در جوامع غربي كه هيچ در كشورهاي شرقي و حتي نظام هاي كمونيستي- كه مدام از آن ها الگو مي گيريد- با نظام آموزش عالي متفاوت است. كشورهايي كه تقريباً تمامي دانش توليدي در جهان توسط داشگاه هاي آنان توليد مي شود. مي دانيد مشكل از كجاست؟ نمي توان از هيچ چيز برايتان مثال هم زد، چون بسياري از شما حتي تحصيلات حوزوي نيز نداريد و تصور مي كنيد، پاي منبر همان طور كه امام حسين را كشته و يزيد را پيروز مي كنيد، مي توان هر كاري كرد و نياز به تخصص هم ندارد!
باري، با وجود تحولات اساسي مذكور در سطح نظام دانشگاهي جهان و به جاي بهره گيري از اين دستاوردهاي مهم علمي، موضوع علم اسلامي در كشور توسط كساني كه كوچكترين آشنايي با فضا و ادبيات دانشگاهي ندارند، پيش كشيده شد (گل بود به سبزه هم آراسته شد!) و دنبال مي شود! اگر اندك آشنايي داشتند، به جاي مسائل مطرحي چون دانش محوري و پژوهش محوري و دانشگاه مجازي و غيره كه مباحث روز معتبرترين دانشگاه هاي جهان است، ادبيات 70 ، 80 سال پيش انقلاب هاي كمونيستي را كه توسط نطق هاي حزبي، براي دانشگاه برنامه نويسي مي كردند، در پيش نمي گرفتند. اما فاجعه به همين جا ختم نشد و سناريو با مبحث جنگ نرم كه توسط تعدادي نظامي كه حتي در علوم نظامي نيز از دانش چنداني برخوردار نبودند و با خواندن چند پرونده جاسوسي، احساساتي شده بودند، كامل تر شد –بعد همان ها مي آيند در تلويزيون و موشك هاي غربي و خارجي را به عنوان پيشرفت با افتخار نشان مي دهند، تا ثابت كنند كه سلاح هاي كشتار جمعي غربي خوب است، ولي علوم انساني غرب و نظام دانشگاهي اش خوب نيست!؟- و مسئولي كه در حوزه دانشگاه ايفاي نقش مي كرد، قول داد كه دانشگاه اگر چنين و چنان نشود، ويران مي شود و مسئولاني كه تحصيلات دانشگاهي كه هيچ، تحصيلات حوزوي درستي نداشتند فرمود كه اصلاٌ علم و دانشگاه غربي نمي خواهيم و روان شناسي و جامعه شناسي را قبول نداريم (خدا پدر حمله مغول را بيامرزد، كه در قرن بيست و يكم ديگر جوك است)!؟ خوب شد كه اظهارنظر كرديد تا دانشگاه هاي غربي كمي به خود بيايند و تغييراتي اساسي در پيش گيرند!؟ اما تعجب نكنيد كه نظام دانشگاهي و آموزش عالي سكوت اختيار كرده است، چون به آموزش عالي نيز برويد، در خواهيد يافت كه برخي آنجا را ملك خصوصي خود مي دانند و هر اتفاقي هم براي دانشگاه و دانشگاهيان بيافتد، چندان اهميتي ندارد، مهم اين است كه جايگاه شان را حفظ كنند و "سنگرشان" سقوط نكند، حالا غربي و اسلامي و نرم و سخت كه فرقي به "حالمان" نمي كند!! چند دانشگاهي حكومتي نيز كه وجود دارند، زياد به علم كاري ندارند و ترجيح مي دهند تا براي مقامات، شعرهاي عاشاقانه بگويند و در مطبوعات چاپ كنند، شايد كه پست بالاتري گرفتند. براي اين كه تصور نكنيد، كلي گويي مي كنم، مجبورم كه مشخصاً به برخي از موارد اشاره كنم. اساتيدي پرمدعا و بي سواد كه با روابط حكومتي آنجا را اشغال كرده است، مي گويد، مدارك مجازي دانشگاه هاي سوربن و كمبريج و هاروارد و... را قبول ندارد، اما مدرك تحصيلي دانشگاه آزاد دارقوزآباد و دانشگاه پيام نور شعبه اي پرت را كه يك استاد باسواد ندارد، همين طور پشت هم تأييد مي كنند!؟ آقاي باسواد، وقتي اسم اين دانشگاه ها –آكسفورد، جورج واشنگتن، كلمبيا و....- را مي بري، مي داني از چه سخن مي گويي؟ تو از چند كانون تمدن ساز سخن مي گويي. وقتي چنين اظهارنظر مي كني، نشان از بي سوادي تو با وجود برخورداري از مدرك دانشگاهي است. اين در حالي است كه بنا بر اساس بسياري از معيارهاي توليد علم در جهان، امروز دانشگاه هاي مختلف رتبه بندي مي شوند و هيچ يك از دانشگاه هاي سراسري ايران –كه در ايران آن ها را دانشگاه هاي معتبر مي شناسند- در ليست 1000 دانشگاه معتبر دنيا كه هيچ، در ليست هزار دانشگاه برتر آسيا هم حضور نداشته و ندارند و تنها در يك نمونه -كه معيار تعداد ارجاع به مقالات است- يكي از دانشگاه هاي كشورمان با سياسي كاري و برنامه ريزي براي رجوع به مقالات يكديگر، اخيراً در ميان انتهاي اين ليست قرار گرفته است!؟ تازه با همان وضعيت كه مدارك مجازي را جعلي مي نامند، مدارك جعلي دوستان شان را جعلي ندانسته و برحسب آن، حقوق و پست و مقام و رتبه علمي هم مي گيرند. مي فرمايند، مدرك دكتراي فلاني جعلي بود. نخست اين كه امروزه كليه مدارك دانشگاهي خارج از كشور بايد داراي تأييدهاي اينترنتي از سايت دانشگاه ها باشند و به راحتي مي توان با مراجعه با سايت، آن را فهميد و اين معياري است كه امروزه همه كشورهايي كه از دانشگاه هاي معتبر برخوردارند، قبول دارند. بعد مدركي كه فرضاً دادگاه ايالتي آمريكا كه بالاترين مرجع دادگستري براي تأييد دانشگاه هاي آمريكاست، تأييد مي كند، شما بر چه اساسي جعلي مي دانيد؟ تازه مدرك خارجي او جعلي بود، چگونه با آن در دانشگاه كشورتان به عنوان عضو هئيت علمي، تدريس كرد و با داشتن تنها يك مقاله، رتبه دانشياري به او داديد!! و تازه آن هم از طريق بررسي آموزش عالي مشخص نشد، بلكه پس از درگيري هاي سياسي لو رفت. از دانشگاه غربي هم مثال نمي زنم كه دنبال بهانه نگرديد. دانشگاه خاركوف كه نخستين دانشگاهي است كه در اروپاي شرقي تأسيس شد و در بسياري از كرسي هاي دانشگاهي داراي اساتيدي با رتبه "دانشمند برجسته" است و در زمينه هاي مختلف صاحب نظر و سبك هستند، هيئت اعزامي ايران رفته زحمت كشيده از يك صبح تا ظهر دانشگاه را بررسي كرده و زبان اوكرايني درستي هم كه نمي دانستند، كمي به در و ديوار نگاه كردند- كه فرسوده است و حفظ معماري قديمي براي آنان يك مزيت است، نه نقطه ضعف- آن را درجه دو تشخيص دادند، در حالي كه هئيت هندي -كه نظام آموزش عالي هند بسيار از ايران بالاتر است و جاي بحثي نيز در آن نيست- پس از چند هفته بررسي دقيق، آنجا را رتبه يك داده است. كافي است به سايت دانشگاه رجوع كنيد تا از سوابق علمي اساتيد آنجا مطلع شويد. در همان هند، يك دانشگاه بسيار ضعيف، چون با حوزه علميه قم ارتباط دارد و مدرك دكتراي رشته عرفان مي دهد، آن را آقايان درجه يك تشخيص داده اند و مرتب براي خود از آنجا مدرك مي گيرند!؟ در حالي كه مالزي تنها يك دانشگاه دارد كه در محافل علمي و بين المللي معتبر شناخته مي شود و به هيچ وجه قابل مقايسه با بسياري از دانشگاه هاي آمريكا و اروپا نيست، از بابت لجبازي هاي سياسي –كه نمي دانم چه ربطي به علم دارد- مدارك معتبرترين دانشگاه هاي غربي را رد مي كنند و برعكس با كشورهايي كه اخيراً روابط سياسي خوبي دارند، از كشورمان همين طور مرتب بدانجا مي روند و مدارك بسياري از دانشگاه هاي مالزي را تأييد مي كنند! برخي نيز كشفيات عميق تري كرده اند و متوجه شده اند كه با اين وضعيت، مدرك تحصيلي چندان مهم نيست و همين كه ژست هاي عالمانه بگيرند، و دور و اطرافيان و نوچه هايشان او را فرزانه جهان اسلام بخوانند، كافي است. اين هم از تحصيلكردگان ولايت محور دانشگاه ها و آموزش عالي ما كه به هر جاي آن دست مي زنيد، فاجعه در دل فاجعه مي بينيد. باور كنيد كه ما در خارج از كشور وقتي از اين فجايع در نظام دانشگاهي كشور سخن مي گوييم، باورشان نمي شود و فكر مي كنند ما براي طنز، ماجرا را غليظ تر جلوه مي دهيم تا خود به ايران مي آيند و در عمل مي بينند.
... و اينك ظهور جامعه مدني در ايران
دكتر كاوه احمدي علي آبادي
عضو هئيت علمي دانشگاه آبردين با رتبه پروفسوري
تاريخ طولاني ما، گواه است كه اگر آن مملو از مستبدان و حكومت هاي ظالم و غيردموكراتيك است، نقاط روشني نيز در آن گهگاه سوسو مي زند كه با وجود اندك بودن، بسان شمعي هستند كه در تاريخ تاريك ما، همچون خورشيد مي درخشند. اين روزنه هاي اميد و تنفس براي جامعه عمدتاً به اشخاص متكي بودند و كمتر به نظام ها و سيستم ها مربوط مي شوند. با اين همه نبايد، حركت هاي ساختاري همچون تغيير از سلطنت مطلقه به سلطنت مشروطه و تغيير از نظام شاهنشاهي به نظام جمهوري را اندك شمرد و اين نكته مهمتر جلوه مي كند كه دريابيم در بسياري از كشورهاي دموكرات در حال توسعه، با وجود اين كه سياسمتداران شان به اين نظام اعتقاد دارند، مذهبيان شان –در بيشتر كشورهاي خاورميانه- هنوز جمهوري را غيرديني مي شمارند و اين تقريباً براي اولين بار بود كه رهبران ديني يك كشور، نه نظام هاي فرد محور كه نظام هاي جمهوري و دموكراتيك را در بدنه جامعه ديني و توسط حتي بزرگترين مراجع آن، هضم و جذب نمودند و ديكتاتوري را به عنوان طاغوت هاي زمان، تعبير كرده و باطل شمردند. توجه به اين نكته ضروري است كه بسياري از افراد گله مندند كه چرا جامعه در گذشته دستاوردهاي مثبت حكومت ها را نديده است و تنها به وجوه منفي پرداخته است، از اين روي اگر مي خواهيم اين اشتباهات را مدام تكرار نكنيم، بايسته است كه اينك نيز چنين باشيم و با وجود تمامي تفاوت فاحشي كه بين انتظارات و وضع موجود مي بينيم، دستاوردهاي ساليان گذشته خود را نيز چه مثبت و چه منفي ناديده نگيريم. از سويي، پس از سال ها تجربه آموختيم كه صندوق مقدس نيست، و بسياري از حكومت هاي ديكتاتوري زمان -همچون عراق دوران صدام- از درون صندوق ها بيرون مي آيند و آن هم با آرايي بسيار بالا كه اتفاقاً همين آمار بالا خود حكايت از صوري بودن اين نوع انتخابات دارد، نه استقبال گسترده مردمي. داريم مي آموزيم كه برخلاف سال هاي گذشته كه دموكراسي را مبتني بر انتخابات مي دانستيم، انتخابات تنها مكانيسمي براي استقرار آن است و نظام نامه و اصول موضوعه دموكراسي است كه چارچوب آن را تعريف مي كند. اين تمايز جايي مشخص مي شود كه پيش از اين حتي روشنفكران تصور مي كردند كه دموكراسي حكومتي است كه بنا بر گزينش آراي اكثريت، جامعه را پيش برد، حالا مي دانيم كه اين تصور غلط بود و دموكراسي با اين كه حكومتي است كه با آراي اكثريت به قدرت مي رسد، بنا بر نظام نامه و اصول موضوعه دموكراسي، نمي تواند هيچ اقليتي را ناديده بگيرد و گرنه دموكراتيك نيست. درست مثل اين كه قانوني از مجلس بگذرد كه با قانون اساسي در تناقض باشد. اما حتي آن نيز كافي نيست و مي تواند در حد متون نوشته شده در قانون اساسي باقي بماند و عملاً در جامعه روند ديگري طي شود. پس چه چيز تعيين مي كند كه آنچه در جامعه تحقق مي يابد بسان چيزي است كه مردم آن را از نتيجه جوشش خودانگيخته خواسته هايشان مي آفرينند؟ پاسخ اينك عملاً روشن است و با كنش هاي شما، خود را فرياد مي كند: روح جامعه مدني. اين آن حلقه گمشده همه نظام هايي است كه در آن حكومت و دولت هاي دموكراتيك بر سر كار مي آيد و سال ها نيز بر سر كار مي ماند، ولي در ميان بهت شان مي بينند كه هنوز جامعه دموكراتيك نيست و خيلي راحت به ديكتاتوري بدل مي شود. اين نقطه عطفي در تاريخ ماست كه ما تاكنون جامعه مدني كه خود بخواهد، خود تصميم بگيرد و خود با وجود همه تاوان ها عملي سازد، هرگز و هرگز نداشته ايم. آنچه امروز تجربه مي كنيم، در تاريخ ما سابقه نداشته و در جهان اسلام به ندرت به وقوع پيوسته است. آيا انتقاد مي كنيد كه جامعه مدني آزاد نيست، چون با زنداني شدن، آزار و تبعيد و حتي قتل اعضايش رو به روست. ظلم نسبت به جامعه مدني واقعيتي انكار ناپذير است و اتفاقاً همين بزرگترين دليل بر زنده بودن، خود جوشي و غيرحكومتي بودن تصميماتش است! اگر در دوره اصلاحات با كمك دولت، قوانين و الگوهاي رسميِ جامعه مدني شكل گرفت، اما اينك ظهور جامعه مدني را شاهديم كه رسميت يافتن آن، همچون قالبي است كه بدون خودجوشي و خودانگيختگي و خودرهبري، فاقد روح بوده و عملي نمي شود، اما اينك پس از انتخابات 88، روح جامعه مدني بر آن دميده شده است. جامعه مدني ما نشان داده كه با تمامي تاوان هاي موجود ياد گرفته كه به مسير خود ادامه دهد كه ديگر عملاً رهبر آن يك فرد يا گروهي از اقشار جامعه نيست. هر كس كه كنار رود، حركت متوقف نمي شود و ديگران جاي او را مي گيرند. اينك جنبش هاي اجتماعي بسيار فراتر از انتخابات رفته است و اين دستاوردي است كه حتي خوش بين ترين افراد هم تصور نمي كرد كه دستاورد انتخابات 88 به چنين مباني ريشه اي معطوف شده و چنين تغييرات بطئي را در جامعه مدني موجب شود. جنبش هاي حقوق بشري و دموكراسي خواهي كه مطالبات قرن بودند، ادامه دارند و جنبش هاي دانشجويي و جنبش هاي زنان كه پيش از انتخابات نيز وجود داشته و جنبش هاي كارگري و صنفي در چند سال گذشته بدان ها پيوسته اند و اينك جنبش هاي اقوام مختلف ايراني را مي بينيم كه به چنان بلوغي دست يافته اند كه مي دانند با عوض شدن پرچم و نام سرزمين شان چيزي عوض نمي شود و با پايبندي به تماميت ارضي كشور، از هر جا ظهور كرده و مطالبات خود را مي طلبند كه همين بزرگترين دليل بر بلوغ شان است. در دنياي امروز ما شاهديم بيشتر اين كشورهاي كمتر توسعه يافته اند كه با خواسته هاي جدايي طلبانه و مشكلات تجزيه مواجه اند و كشورهاي پيشرفته، همچون اتحاديه اروپا، در حال پيوستن به هم به مثابه كلي هستند كه هم تكثرشان در نظر گرفته شود و هم وحدت شان منجر به ناديده گرفتن گوناگوني هايشان نگردد. حكومت اگر جنبش ها را بسان تهديدي براي خود ببيند، نشان از اين دارد كه درك درستي از اين پديده ندارد و يك جامعه با جهان بيني مثبت هرگز جنبش ها را تهديدي براي خود نمي بيند و تنها سعي مي كند مكانيسمي را تعريف كند كه برطبق آن، خواسته هاي جنبش ها با در نظر گرفتن واقعيت هاي موجود تحقق يابد و آنان را در مشاركت هر چه بيشتر براي نقشي فعال در جامعه سهيم مي سازد؛ به طوري كه همچون يك سمفوني با نت نويسي مردم و هم آوازي جامعه مدني، هماهنگي هاي لازمه توسط نهادهاي مدني، از جمله نهادهاي حكومتي فراهم آيد.
تقويت هويت ايراني در ساير كشورها با تأكيد بر هويت فرهنگي
توجه به اين نكته ضروري است كه ما نبايد تنها در جستجوي اقوام و فرهنگ هاي مختلف ايران زمين، در پهنه كنوني سرزمين آن محدود باشيم. بسياري از اقوام و مللي كه اينك در قيوميت كشورهاي ديگر زندگي مي كنند، در گذشته به هويت ايراني منتسب بوده اند كه بسياري از آن ها هنوز مشتركات شان را با ما دارند و آن مي توان زمينه مشتركي براي همكاري و همزيستي منطقه اي فراهم آورد.
در آسياي ميانه تاجيك ها داراي زبان فارسي هستند و چنان كه منابع روسيه اذعان مي كنند، در آنان نژاد تركي قالب است، با آن كه زبان شان فارسي است و در حوزه قفقاز درست عكس اين صادق است. يعني نژاد اكثراً ايراني و قفقازي و زبان تركي است. ساير كشورهاي آسياي ميانه نيز مشتركات بسياري با ما دارند؛ به خصوص بايد توجه كنيم كه تأكيد ما نبايد روي قوميت، نژاد و حتي زبان باشد، و تمركز اصلي ما بايد روي "مشتركات فرهنگي" متمركز شود كه زبان امروز تعامل ملت هاست.
از سويي ديگر برخي از اين اقليت ها از شرايط مطلوبي برخوردار نيستند، و كشور ما بدون اين كه بخواهد در امور ساير كشورها دخالت كند، مي تواند به خصوص از طريق ارتباط فرهنگي به محروميت زدايي از آنان كمك كند. سرزميني مثل اوستياي كه اينك بين روسيه و گرجستان تقسيم شده و از خودمختاري نيز برخوردار است، از اقوامي ايراني است كه آنان نيز هنوز خود را ايراني مي دانند و بسيار تشنه تغذيه فرهنگي هستند كه از تاريخ شان نشأت گرفته باشد. اوستيا نامي است كه ديگران بر آن ها نهاده اند، اما آن ها خود را اصطلاحاً «ايروني آدم» (ملت ايروني) و كشورشان را «ايروستان» مي نامند. در دست نوشته هاي قديمي روسي، آن ها را آلاني - كه از اقوام آريايي بودند - شمرده اند.
زنگبار تانزانيا نيز كه از ديرباز يكي از مكان هاي مهم مهاجرت ايرانيان بوده است، از سرزمين هاي مهمي است كه هنوز مي توان تعدادي از خانواده هاي ايراني را كه برخي از آن ها زرتشتي هستند، در آنجا يافت. جالب اينجاست كه بسياري از ملل امروزين ريشه هاي خود را از آريايي ها و ايراني ها مي دانند، بدون اين كه ما مطلع باشيم. نمونه آن بلغاري ها هستند كه با برخي از شواهد مدعي اند اصليت شان از بلخ بوده و بلغار مبدل بلخ و بلخاريا است. هم اينك نيز حدود 600 كلمه پارسي يا گرفته شده از پارسي در زبان شان هست. حتي برخي ترك ها را از اقوام هندو اروپايي مي دانند و تورانيان را كه در ادبيات كهن ما نيز به كرات از آن ها سخن رفته قومي آريايي مي شمرند كه از سلاله فريدون پادشاه افسانه اي آريايي است كه سرزميني از او كه به پسرش تورج يه ارث رسيد، توران و سرزميني كه به پسر ديگر ايرج تعلق گرفت، ايران ناميده شد. با اين همه تأكيد ما در تعامل با هر قوم و ملتي بايد روي فصول مشترك و به خصوص حوزه فرهنگ و هنر باشد.
قطبي فرهنگي و نمونه اي پيشرو در جهان اسلام
اينك شرايط فراهم است تا از اين طريق ما نقشي كاملاً پيشرو را در جهان اسلام و منطقه ايفاء كنيم. آن با استقبال حتي كشورهاي پيشرفته و قدرت هاي بزرگ نيز مواجه خواهد شد؛ چرا كه آنان نيز خواهان رودررويي با تمام جهان اسلام نيستند و بسيار مايل اند تا آلترناتيوي براي اسلام بن لادني (مبتني بر تروريسم) بيابند. بنابراين اين فرصتي براي ما است تا مهم تر از تبديل شدن به قدرتي منطقه اي، به قطبي فرهنگي بدل شويم. با تأكيد بر زندگي مسالمت آميز تمامي اقوام، ملل و اديان، ابتدا در كشورمان و سپس در منطقه، و با رعايت موازين حقوق بشر در راه توسعه در دنياي امروز گام برداشته، نقش پيشروي خود را ايفاء كرده و جايگاه شايسته خويش را بيابيم. با برنامه ريزي حساب شده مي شود، چه در كشورهاي آسياي ميانه و چه در كشورهاي اسلامي، با ارائه نظري و عملي از همزيستي اديان و اقوام مختلف در عصر جهاني شدن، هم بر هويت ملي صحه گذاريم و هم بر تكثر فرهنگي تأكيد ورزيده، بدون اين كه حقوق بشر را ناديده بگيريم، در عين حالي كه با ساير تمدن هاي جهان از ابعاد مختلف تعامل داشته باشيم و از آن ها ياد گرفته و به آن ها ياد دهيم.
نمونه اي از همزيستي اقوام و اديان مختلف در ايران زمين
امروز در ايران زمين همچون گذشته، نژادها و قوميت ها، اديان و مذاهب و مردمي با زبان و فرهنگ هاي متفاوت و متنوع زير يك چتر واحد با هم جمع شده اند. در هيچ يك از كشورهاي همسايه با چنين تركيب متكثري از اقوام مذاهب روبرو نيستيم. برخي از همسايگان حتي يك يا دو قوميت يا دين متفاوت با اكثريت را بر نمي تابند و مدام در حال دسته و پنجه نرم كردن با مشكلات آن و درگيري هاي متعدد در ابعاد محلي و بين المللي هستند. در عراق برادران كرد سال ها تبعيض را تجربه كردند تا اينك تا حدي به حقوق خود رسيدند، تركمن ها همچنان ناراضي هستند و درگيري هاي قومي و مذهبي كه ادامه دارد و با درايت منتفذان و علما به سوي آرامش پيش مي رود . در تركيه هم ارامنه و هم اكراد از شرايط بسيار ناگواري در گذشته رنج مي بردند و امروزه با وجود كاهش آن هنوز مشروعيت نيافته اند و حتي دولت تركيه، كردها را به عنوان يك اقليت قومي قبول ندارد و آن ها را ترك هاي كوه نشين مي داند! در افغانستان و پاكستان نيز فقر و خشونت در همه زمينه ها به خصوص فقر فرهنگي و خشونت مذهبي آنقدر زياد است كه هيچ قوم و مذهبي در شرايط مناسبي به سر نمي برد. شيعيان در بسياري از كشورهاي عربي نيز بايد از شرايط بهتري برخوردار باشند. شايد تنها كشور روسيه باشد كه همچون كشور ما همزيستي اديان و اقوام مختلف را در خود هضم كرده است. البته آن كشور با مسأله تجزيه برخي از اقوام و فرهنگ ها نيز مواجه شد، اما در كشور ما اين اتفاق نيفتاده است؛ آن مستلزم گزينشي بسياري ظريف و حساب شده است تا علاوه بر آزادي نسبي اقوام و اديان مختلف، كشور پاره پاره نشود.
در حالي كه در ايران زمين، اقوام فارس، كرد، لر، عرب، تركمن، ترك، گيلك، تالشي، مازني، ارمني، آسوري (آشوري)، بلوچ و سيستاني در كنار هم زندگي مي كنند. بسياري از اقوام موجود در ايران در سرزمين هاي ديگر بعضاً قوم اصلي هستند، همچون ترك ها، ارمني ها، تركمن ها و عرب ها و برخي ديگر بخشي از كشوري ديگر به شمار مي روند؛ به مانند بلوچ، سيستاني، كرد، و تالشي. جمع كردن چنين گوناگوني از اقوام در يك سرزمين در خاورميانه كار هيچ كشوري جز ايران زمين نيست؛ همان گونه كه در عهد باستان نيز چنين بوده است و در حالي كه هر قومي زير چتر دولت خود بودند، ايران تنها كشوري بود كه اقوام گوناگون در آن زندگي مي كردند. بسياري از آثار باستاني به جاي مانده از آن دوران نيز به روشني نشان مي دهد، جايي كه بسياري از اقوام سبك فرهنگي و هنري بومي خود را داشتند، سبك فرهنگي و هنري ايران زمين چيزي نبود جز امتزاجي از اقوام و ملل مختلف در زير يك چتر. به عبارتي دقيق تر، هويت ايراني چيزي نبود مگر امتزاجي از هويت اقوام مختلف كه قادر بودند در كنار هم زندگي كنند و حتي توليدات و آفرينش ها فرهنگي و هنري اي را به وجود آورند كه حاصل كار مشترك شان بود.
اينك به زبان هاي محلي و بومي در بسياري از برنامه هاي تلويزيوني و راديويي استان هاي مختلف صحبت مي شود و برخلاف بسياري از كشورها، ممنوع نيست و مهمتر از آن رسانه هاي استاني به تريبوني براي انعكاس افكار عمومي محلي و نقد و پاسخگويي مسؤولان استاني و محلي بدل شده است. البته بايد براي حفظ و پاسداري از اين زبان هاي محلي در عصر جهاني شدن، برنامه هاي حساب شده و سازمان يافته تري صورت گيرد؛ مثلاً ورود اين زبان هاي محلي در برنامه هاي درسي و آموزشي هر يك از اقوام در استان ها مي تواند در دستور كار قرار گيرد. در خصوص اجازه ظهور اديان مختلف كه قضيه بسيار حساس تر است و برخلاف بسياري از اديان كه دين هاي ديگر را قبول ندارند، در قرآن به صراحت اديان ديگر مشروعيت دارند و دين اسلام رسالت خود را در تداوم رسالت بسياري از آن ها مي بيند و در قرآن تحت عنوان اهل كتاب مشروعيت دارند؛ از اين روي وظيفه ما در اين خصوص خطيرتر است و ناديده گرفتن يا تبعيض نسبت به اديان ديگر عدول از آيات مصرح قرآني بوده و خود عملي ضد ديني است. چنين ويژگي و ظرفيتي در دين اسلام توان بالقوه بسياري به ما مي بخشد تا علاوه بر سطح نظري در سطح عملي نيز نمونه اي موفق از همزيستي اديان و مذاهب مختلف را در كشورمان، نوعي مثالي براي ساير كشورهاي منطقه سازيم. در همه زمينه هاي مذكور ما نبايد به وضع موجود اكتفاء كنيم و مي بايست راهكارهاي متعددي را براي بهتر شدن شرايط قومي، زباني، نژادي، ديني و مذهبي در نقاط مختلف كشورمان جستجو كرده و در اين راه همت گماريم؛ به خصوص كه بر برخي از زمينه ها، نقدهايي جدي نيز وارد است.
ساختار فرهنگى هويت ملى و جوامع منطقهاى در آمايش سرزمين
در فرايند توسعه درازمدت، بهره بردارى بهينه از تمامى منابع سرزمين، پيوستگىهاى متقابل بين مناطق و جوامع ساكن در آن ها را عمق خواهد بخشيد. حفظ و تقويت ساختارهاى فرهنگى هر منطقه از يكسو و تلاش در بسط و گسترش فرهنگ ملى در پهنه سرزمين به طور همزمان و بدون تبعيض، در مجموع به تقويت ساختار فرهنگى هويت مىانجامد و زمينه مطمئنى براى پايدارى فرهنگى و هويتى در فرايند جهانى شدن به وجود خواهد آورد. در صورتى كه اطلاعات و تحليل هاى آن مبتنى بر مطالعات و تحقيقات علمى از يك طرف و شناخت فرهنگ بومى و محلى از سويى ديگر بوده و برنامهريزي ها نيز بر طبق آن تحقيقات، تجارب و فراتحليل هاى برخاسته از آن ها باشد. در اين راه مي بايست جوامع منطقه اي با انواع ويژگي هاي فرهنگي و اجتماعي، جغرافيايي و تاريخي، نژادي و قومي، زباني و گويشي، ديني و مذهبي و غيره بررسي و هر گونه برنامه ريزي و ساماندهي با توجه به آن ها صورت گيرد. بايد بدنبال فضاسازي حساب شده اي گشت كه بدون پاره پاره شدن كشور، اقوام و اديان مختلف بتوانند از رضايت نسبي در كشور برخوردار بوده و خود را بخشي از هويت ايران زمين بدانند و به خواست هاي تجزيه طلبانه به عنوان تنها راه حل متوسل نشوند.
آمايش سرزمين و جغرافياي فرهنگي
با نظري به برنامههاي توسعه در كشور ما ميتوان دريافت كه به ابعاد جغرافيايي فرهنگ كم توجهي شده است. شايد يك دليل موجه آن، محتواي جغرافياي فرهنگي است كه در قالب برنامهريزيهاي
كوتاه مدت و حتي ميان مدت نميگنجد و تحقيقات دامنهداري را در قالب برنامهريزيهاي بلندمدت طلب ميكند. در بخش اهداف بلندمدت آمايش كه علاوه بر فرهنگ عمومي، به جوامع منطقهاي و فرهنگ هاي بومي و پراكندگيهاي آن در سرزمين ايران و هم چنين به زبان، دين و قوميت مناطق مختلف پرداخته ميشود، چنان تحقيقات و برنامههايي ضروري خواهند بود.
موزاييك انساني
جغرافياي انساني، جغرافياي اجتماعي و جغرافياي فرهنگي سه رويكرد اساسي هستند كه به بررسي روابط انسان و گروه هاي انساني با محيط ميپردازند. در مطالعات و به خصوص برنامهريزي هاي اجتماعي و فرهنگي در جوامع مختلف، پرداختن به چنين رويكردهايي اساسي است و بسياري از كشورها در برنامهريزي هاي فرهنگي و برنامههاي توسعه خود از مطالعات مربوط به آن بهره ميبرند. در ادبيات جغرافيايي ايران، طي پنجاه سال گذشته مفاهيم، روش ها و اصول جغرافياي انساني، اغلب به شكلي بدون انسجام مطرح شده و جغرافياي اجتماعي و فرهنگي نيز بسيار جسته و گريخته بيان شده و نه تنها در برنامه ريزي هاي كشور، بلكه در فضاي آكادميك كشور نيز جاي خاليآن بسيار محسوس است. از اين روي دستيابي به موزاييكي انساني بر طبق مطالعات متعدد و تكميلي آن ها ضروري است.
جغرافياي فرهنگي
اصطلاح جغرافياي فرهنگي بيش از آن كه به محيط زيست انسان معطوف باشد، تكيه بر فرهنگ هاي انساني دارد. جغرافياي فرهنگي مطالعه تغييرات فضايي گروههاي فرهنگي و عملكرد فضايي جامعه را پوشش ميدهد. بدين ترتيب جغرافياي فرهنگي بر توصيف و تجزيه و تحليل نحوه تفاوت ها و يكساني در زبان، دين، اقتصاد، حكومت و ديگر پديدههاي فرهنگي از مكاني به مكاني ديگر تكيه دارد. نظر به اين كه فرهنگها توسط گروههاي انساني تشكيل ميشوند، از اين روي جغرافياي فرهنگي نيز الزاماً انسان ها را به صورت گروهي و تجمعي مد نظر قرار ميدهد.
زيستبوم و روابط انساني
از اين روي ضروري است تا در مطالعات و برنامهريزي هاي فرهنگي ارتباط و تعاملات آن ها را با يكديگردر نظر آوريم.آن هنگامي اساسي مينمايد كه دريابيم، بزرگترين و گستردهترين برنامهريزي ها در كشورهاي مختلف از آن روي با شكست مواجه شد، كه برنامه و تجويزهاي آنان بدون توجه به شرايط طبيعي و اجتماعي محلي و ارتباط بين رفتارها و زيستبوم مناطق مختلف و محلي تنظيم شده بود.
توسعه انساني و آمايش سرزمين
عامل شرايط اجتماعي ـ فرهنگي در توسعه
فرهنگ، ابزار و غايت توسعه
محدوديت هاي نگرش هاي توسعه فرهنگي
هر يك از ديدگاه هاي فوق به بخشي از ماهيت فرهنگ عطف ميكردند و دستاوردهايي را به بار ميآوردند و چيزهايي را ناديده ميگرفتند. ديدگاه عملياتي به فرهنگ امكان آن را فراهم ميساخت كه به جاي شعارهاي فيلسوفانه و روشنفكرانه در راه عملي تغيير و توسعه فرهنگي و بهبود وضع مردم كاري صورت گيرد، ولي بيشتر جنبههاي مصرفي و مادي آن به جاي ابعاد اصيل معنويش بنشيند. در حالي ديدگاهي كه فرهنگ را غايت توسعه و ارزش هاي والاي انساني ميدانست، آنقدر آرماني بود كه نه تنها عملاً تغييري را در برنامههاي توسعه پديد نميآورد، بلكه موجب ميشد كه با بيتوجهاي به ابعاد مادي و ملموس فرهنگي و شكست برنامههاي غيرعملي، افكار عمومي را به شكل افراطي نسبت به ديدگاه غايت فرهنگي بدبين كرده و موجبات سوق بيشتر به تفكر ابزاري فرهنگ را فراهم آورد. بخش بزرگي از اهميت برنامهريزي فرهنگي به همين ظرافت نگاه و عمق عملي است كه بايد هر دو وجه متناقض و در عين حال با اهميت هويت فرهنگ را مدنظر قرار دهد. رويكردي دوگانه به فرهنگ مقدور نخواهد بود مگر اين كه طرح مسئله و پرسش هاي اساسي هر يك راشناخته و مطرح سازيم. چرا بايد نه تنها به هر ملت، بلكه هر شخصي در دنياي امروز فرصت داد تا در نحوه مشاركت در توسعه، خود گزينشگر باشد؟ به چه سبب هر جامعهاي بايد به شيوه خود به توسعه مطلوبش دست يابد؟ چرا ضروري است تا در عين توسعه اقتصادي و يكسانسازي زندگي مادي در سطح جهان، غناي ميراث هر تمدن و فرهنگي را در عين گوناگونيشان بپذيريم؟
توجه به عوامل اجتماعي و فرهنگي در توسعه
به سبب برخي از كاستي ها و عدم موفقيت در برنامههاي توسعه در جوامع در حال توسعه، نگرشي عمومي در ميان برنامهريزان و سياستگذاران شكل گرفت كه علاوه بر عوامل و متغيرهاي اقتصادي، شرايط و متغيرهاي اجتماعي و فرهنگي را نيز از عوامل موثر در توسعه و مورد نياز براي برنامهريزي ميدانند. برنامهريزاني كه نگاهي كلانتر از تفكر عملياتي و اجرايي داشتند، متوجه شدند كه فرهنگ از ماهيتي بيش از يك نقش مكمل در توسعه برخوردارست. آن ها دريافتند كه مطالعه توسعه بدون توجه به بافت انساني و فرهنگي، چيزي جز يك رشد بدون روح نيست، حال آن كه توسعه اقتصادي كاملاً شكوفا و متعادل، بخشي از فرهنگ يك ملت است. آن ها براي فرهنگ جايگاهي بيش از يك نقش مكمل در توسعه قائل بودند. اين گامي مهم در تشخيص جايگاه اجتماعي و فرهنگي در توسعه جوامع بود. ولي آن هرگز در همان سطح باقي نماند. نظريهپردازان اجتماعي و فرهنگي اذعان داشتند كه به فرهنگ، نه به عنوان ابزاري صرف در راه تحقق اهداف اقتصادي و سياسي نگريست، بلكه بايد آن را هدف غايي توسعه شمرد. مسئله اصلياي كه مطرح شده اين بود كه آيا بايد به فرهنگ براي توسعه انديشيد يا توسعه براي فرهنگ؟!
جامعه مدني و اركان آن
جامعه مدني آن گونه كه متقدمين آن تبيين كردهاند، حاصل پيدايش افرادي است كه آزادانه ميتوانند در پي منافع شخصي خود باشند و تا هنگامي كه در باورها، نگرش ها ورفتارها در حوزه فرد قرار دارند، هيچ كس حق آن را ندارد كه آنان را از اين حق باز دارد. از اين روي هر كس در پي آن است تا غايتي براي خويشتن بيابد، ولي بدين سان هر كس يكسره وابسته به ديگران ميشود. زيرا بيآنان وسيلهاي براي رسيدن به اهداف خود نمييابد. پس بدين طريق همه افراد به يكديگر وابستگي پيدا ميكنند. بدين جامعه مبتني بر وابستگي افراد در جهت منافع شخصيشان (نه منافع عمومي) جامعه مدني گفتهاند.
امروزه كه بر مطالعات حوزه جامعه مدني افزوده شده است، خصايصي ديگر و معلوماتي تخصصيتر و واقعبينانهتر از جامعه مدني بدست آمده است. از جمله اينكه در جامعه مدني افراد جملگي به مثابه شهروند هستند. بدين معني كه از حقوق يكسان و فرصت ومجالي كافي و مساوي برخوردارند تا دريابند چه گزينش ها، اهداف و راه هايي مصالح آن ها را تأمين ميكند .هر شهروندي خود حق صلاحيت تعيين و تشخيص مصلحت خويش را دارد. هر يك از شهروندان در جامعه مدني مطمئن باشد كه داوري او و رأي او در تصميم گيري هاي مهم جمعي، در روي كار آمدن دولت ها يا كنار رفتن شان و يا برخط مشي شان موثر است. اگر حقوق افراد را به حوزه خصوصي و عمومي تقسيم كنيم، جامعه مدني مدافع حقوق خصوصي افراد، و دولت مدافع حقوق عمومي جامعه است . بدين منظور ميتواند تشكل هايي داوطلبانه براي حفظ حقوق خود تشكيل شوند.
جامعه مدني در دنياي امروز بدان معناست كه ميبايست كانون هاي مستقل بسياري در جامعه باشد كه به امر سازمان دادن به خود بپردازند تا از طريق آن ها مردم بتوانند براي حل مشكلات خويش به طور جمعي فعاليت كنند و اين مراكز بتوانند به مثابه كانال هاي افكارعمومي عمل كنند. جامعه مدني نياز به انواع گوناگوني از انجمن ها، تشكل ها، نهادها و موسساتي اجتماعي دارد كه مستقل از دولت سازمان يافته باشند. تنها در اين صورت است كه جامعه عملاً مقاومت در مقابل فرمانرواييهاي دلبخواه را مييابد .
اركان جامعه مدني در ابعاد اجتماعي و فرهنگي آن به قرار ذيل است: الف ـ وسائل ارتباط جمعي مستقل. ب ـ نيروهاي متخصصي در تمامي زمينههاي علمي و فني كه در اداره دولت و جامعه مشاركت داشته باشند. ج ـ شبكههايي فعال و مفيد از گروههايي سازمان يافته داوطلبانه كه به خصوص در زمينههاي اجتماعي و فرهنگي مشاركت داشته و از طريق مردم اداره و هدايت شوند. اما مسئله از آن هم حساس تر است. اگر جداي از دولت، بقيه جامعه بر مبناي اقتدار فردي اداره شود، دموكراسي در سطح كشور ريشه چنداني نخواهد يافت. اگر مردم به خودكامگي در خانواده، مدرسه و مراكز ديني عادت كرده باشند و اگر تجربهاي در متشكل ساختن خود يا اتخاذ تصميم مشترك در محل كار، محله و تشكل هاي داوطلبانه نداشته باشند، كمتر احتمال دارد كه شهروندان فعالي باشند يا در مورد وضعيت كلي جامعه خود احساس مسئوليت كنند.
تغييرات و حق انتخاب مردم
تجربه توسعه در كشور ما نشان ميدهد كه به صرف تكرار مداوم اهداف و برنامهها و اعلام آن توسط رسانههاي گروهي و اطلاع رساني به مردم نميتوان به توسعه دست يافت. تغييراجتماعي روندي مكانيكي نيست كه در آن افراد جامعه، منفرد و به صرف معلومات جديد تصميم گرفته و تغيير رفتار دهند. ساختار اجتماعي و بافت فرهنگي افراد هم بر تصميم هايشان مبني بر پذيرش ايدهها و اطلاعات نو، و هم بر تغيير رفتار و الگوي مألوف خود بر حسب ايدههاي نو تأثيري تعيين كننده دارند. قضيه هنگامي مهمتر جلوه ميكند كه دريابيم، مردم هرگز در حد ابزاري براي توسعه نبايد تقليل يابند، بلكه آن ها همان كساني هستند كه توسعه براي آن ها و از طريق آن ها انجام شود. به بيان ديگر از يك طرف مردمي كه از اطلاعات جديد آگاه شدهاند، حق دارند كه بر حسب الگوي تعامل و علايق اجتماعيشان در تغيير رفتار و انتقال موضوعها به ساير افراد، تصميم گيرند و از طرف ديگر، آن ها تنها وسايلي براي توسعه نيستند، بلكه توسعه با تفكر ايشان و براي آن ها تحققيافتني و معنادار خواهد بود. از اين روي توسعه و برنامههاي آن تزريقي نيست، بلكه تغذيه شدني است و انتخاب نهايي آن نيز به مردمي برميگردد كه در مورد تغيير رفتار در الگوهاي مألوف خود حق انتخاب دارند. اين حق انتخاب همان مبناي جامعه مدني است كه تحقق اهداف يك جامعه را با افراد و از طريق آن ها مقدور ميسازد. اما چگونگي تحقق آن به ساختارهاي اجتماعي جوامع از جمله جامعه ما مربوط ميشوند. جامعهاي كه درصدد نيل به جامعه مدني است، هم ميبايست تصويري روشن از اهداف نظري و عملي موردنظر داشته باشد و هم بايد از شرايط كنوني خود براي رسيدن به جامعه مدني آگاهي داشته باشد. بنابراين ضروري است تا ابتدا از زمينهاي كه تمامي متغيرهاي فوق بر بستر آن شكل ميگيرد، تصويري روشن و تحليلي منظم داشته باشيم.
آموزش ضرورت نيل به اهداف برنامه
در برنامههاي توسعه ميان مدت در كشور ما، بسياري از كاستي ها و محدوديت ها به عنوانعلل عدم دستيابي به اهداف ذكر شده است. محدوديت ها و تنگناها با آن كه واقعيت داشته و شناسايي و منظورشان از ضرورت هاي برنامههاست، اما آنها هرگز نميتوانند دليلي كافي براي عدم موفقيت برنامهها باشند. چرا كه چنان تنگناهايي در هر برنامه توسعهاي موجودند و برنامه نيز با درك تمامي ضروريت ها و محدوديت ها درصدد است تا موفقيت در كسب اهداف را مقدور سازد. مروجين، مسئولان اجرايي، مديران و برنامهريزان در كلاس هاي آموزشي ميبايست به خوبي تعليم داده شوند كه وظيفه آن هاست تا با وجود تمامي مشكلات بر تنگناها غلبه كرده و اهداف برنامه را تعقيب نمايند. آن ها بايد وظايف شانرا در چارچوب اهداف برنامه و نيازهاي محلي، علايق سياسي و رفاه اجتماعي، الزامات ديوانسالاري و انتظارات جامعه و خلاصه برنامههاي بلندپروازانه و منابع ناكافي به انجام رسانند. تنگناها و محدوديت هاي ذكر شده در برنامهها به سبب اين كه توجيهي بر عملينكردن برنامههاي توسعه باشند در برنامهها قيد نشدهاند، بلكه تنها براي آن است كه كليه دستاندركاران با وقوف بدان ها، اهداف برنامهها را دنبال نموده و راه هاي عملي مناسبياتخاذ نمايند.
اهداف و راه هاي عملي ترويج و آموزش
دستيابي به اهداف برنامه از طريق ترويج كار آساني نيست. سيستم هاي ترويج معمولاً سازمان هاي بزرگ و پيچيدهاي هستند چون با هدف اجراي سياست هاي ملي و در مناطقي متنوع و وسيع و با شرايط اجتماعي و فرهنگي متفاوت روبرو هستند، با ضرورت ها وروش هاي متفاوت و حتي متناقضي مواجهاند. اگر هر يك از ضرورت ها، شرايط و روش هاي متفاوت را در نظر نگيرند، با عدم موفقيت در اهداف ترويجي توسعه روبرو خواهند شد. علاوه بر اين، آن ها بايد با حداقل هزينه، حداكثر جنبههاي ترويجي را فراهم آورند، با سازماندهي و مديريت كنترل سيستم را فراهم سازند، مشاركت از پايين به بالا را تحقق بخشيده و توانمندي همكاران و زيردستان را با استفاده از توان بالقوهشان افزايش داده و از همه نوع ارتباط در راه ترويج روش هاي آموخته استفاده كنند.
به مروجان و مربيان بايد آموزش داده شود تا پيام شان را با دقت آماده كنند و براي ايجاد علاقه در مخاطبين از مواد و وسايل مناسب استفاده نمايند تا دريافت آموزش هاي شان بهتر انجام شود. آن ها بايد از زباني استفاده كنند كه مردم محلي ميفهمند و حتي المقدور به سادگي سخن بگويند. براي آن ها بايد تشريح شود كه برقراري درك متقابل بين مروجان و مردمي كه تعليم ميبينند از وظايف مروجان و آموزش دهندگان است و آن ها نبايد هنگام روبرو شدن با دلسردي يا بيتفاوتي مردمي كه براي توسعه آموزش ميبينند، كار را رها كرده و انجام آن را به مسئوليت مردم بگذارند. همچنين مروجان بايد ياد بگيرند كه چگونه با مردم كار كنند، نه اين كه به جاي مردم كار كنند. تنها مردم هستند كه ميتوانند درباره نحوه تغيير زندگيشان تصميم گيرند و آن از وظايف كارشناسان و مروجين نيست. مشاركت در توسعه تنها در چنين فعاليت هاي مشترك و تعاملي است كه از كاغذهاي برنامه خارج شده و صورت واقعي و عملي به خود ميگيرد. علاوه بر آن، ترويج و آموزش بايد شامل كليه مخاطبان خود شود و نميتواند تنها به گروه يا قشري خاص مختص گردد.
ترويج، كارشناسان و مخاطبان
ترويج عبارت است از روند آموزشي و تربيتي كه با آگاه نمودن و تعليم مردم، رفتار آن ها را از طريق ارتباط و مشاركت متحول ميكند. ترويج علاوه بر جنبههاي آموزشي جنبههاي اجرايي نيز دارد و نيازمند موسسههايي با صلاحيت و مكانيزم هاي موثري است كه بتواند اطلاعات را منتشر و دريافت نمايد، زيرا ترويج بايد علاوه بر عرضه به تقاضا نيز بپردازد. در گذشته تنها عرضه و جريان يك طرفه اطلاعات و پيام از بالا به پايين به مخاطبان مدنظر بود، ولي به سبب درس هايي مهمي كه در ده هاي اخير در برنامههاي توسعه گرفته شده، اكنون مشاركت و دريافت اطلاعات و پيام از پايين به بالا نيز براي دوام ترويج و عمليشدن آموزش هاي آن ضروري است. در برنامه توسعه ترويج با كارشناساني آغاز ميشوند كه اهداف و برنامهها را به مردم و دست اندركاران اجرايي منتقل ميسازند، ولي آن محقق نخواهد شد، مگر اين كه كارشناسان ترويج به نيازها و شرايط محيط و به خصوص جوامع منطقهاي و انتظارات مردم به عنوان يكي از اصليترين اطلاعاتي كه ترويج و توسعه را موفق خواهد ساخت، بنگرند و آن ها را به عنوان تقاضاي ترويج به محققان، تأمين كنندگان امكانات، برنامهريزان و سياستمداران منتقل سازند. دانش آموزش دهندگان و مروجان نه تنها بايد به روز باشد، بلكه از نظر عملي نيز منطبق با شرايطي باشد كه برنامههاي توسعه در آن تحقق مييابد و علاوه بر آن ها بايد معلمان و ارتباط برقراركنندگان توانا و نكته سنجي باشند. بنابراين، در برنامههاي آموزشي آن ها بايد تعادلي بين موضوع هاي فني، علمي و ارتباطي وجود داشته باشد. آنچه در برنامههاي آن ها نبايد ناديده گرفته شود، آموزش هاي ويژه بزرگسالان، روش هاي توسعه با كمك مردم، جامعهشناسي جوامع منطقهاي، روش هاي متنوع ترويج، ارتباطات ميان فردي و رسانههاي ارتباطي است.
آموزش دست اندكاران توسعه
بسياري از كساني كه مسئوليت هايي در زمينه برنامههاي توسعه دارند، خود به خوبي آموزش نديدهاند تا آن را به ديگران منتقل سازند. در بسياري از موارد آنچه مديران اجرايي از توسعه آموزش ديدهاند، ناكافي، يك طرفه و اغلب بر دانش متمركز مبتني است و در موضوع هايي كه ميتواند جنبههاي اجتماعي و تعليم و تربيتي كار آن ها را تسهيل كند، دچار نقص هستند. اگر بخواهيم در بهبود عملكرد نيروي مديران و ساير مسئولين دستاندركار توسعه جدي باشيم، وجود ديدي منتقدانه در مورد آموزش، قبل و در حين كار آن ها ضروري است.
براي تقويت زمينه حرفهاي عوامل ترويج و افزايش امكان موفقيت در مورد مردم روستايي، مواد درسي دانشگاه ها و برنامههاي آموزشي بايد با طرح هايي در مورد نظام آگاهي محلي، تعليم و تربيت بزرگسالان، روش هاي مشاركتي توسعه، جامعهشناسي روستايي، متدولوژي هاي ترويج، ارتباطات ميان فردي، استفاده از رسانههاي ارتباطي و موضوع هاي مشابه غني شود. چنين آموزشي احتمالاً به مروج دركي بهتر از دانش فني، اعتقادات و طرز عمل مردم داده و به او ديدگاه ها و مهارت هاي لازم را براي برقراري ارتباط بهتر با مردم خواهد بخشيد. اگر بخواهيم به گونهاي ايدهآلي صحبت كنيم، هر كسي كه در عرصه توسعه فعاليت ميكند بايد به عنوان رابط اطلاعات و واسطه عمل كند و دانش و اطلاعاتي را كه مردم براي انتخاب راه خود در جهت توسعه نياز دارند، فراهم آورد. توسعه بايد نهايتاً به عهده مردم باشد كه در برنامههاي خود در صورت نياز از دولت و منابع خارجي كمك گيرند.
آموزش، ترويج و اقدامات اجتماعي
در طول سال هاي اخير كشورهاي در حال توسعه به اين دانش دست يافتند كه ارتباط براي توسعه، فرايندي اجتماعي با رنگ و بوي آموزشي قوي است. آن نه تنها راهي براي انتشار نوآوريها است، بلكه مرحلهاي از اطلاع رساني، ايجاد آگاهي، مبارزه، آموزش، تعليم، مباحثه و غيره است. به دليل اين جنبههاي آموزشي، تكنولوژي ها و كانال هاي ارتباطي تابعي از زمينه و مفاد آموزشي به شمار ميروند. به عبارت ديگر، هدف هاي آموزشي توسعه بايد تعيين كنند چه نوع ارتباطي (شكل، محتوا) مناسب و مورد احتياج است. اين واقعيت كه اغلب فعاليت هاي آموزشي بيش از آن كه مردم را وادار به همكاري نمايد، نيازمند همكاري ايشان است، شرايط خاصي را براي روش هاي آموزشي ايجاد ميكند. مردم بايد به نحوي انگيزه پيدا كنند تا علاقه به مشاركت، يادگيري، سازمانيابي و غيره را در خود پرورش دهند. وظيفه عمده ارتباط براي توسعه، ايجاد شرايط دلخواه براي مردم، به منظور درگير شدن در فرايند تبادل نظر و آموختن است. اما متأسفانه نمونههاي زيادي از پيامهايي كه از نظر محتوا ذيربط و از جنبه آموزشي و فرهنگي مناسب باشد و جامعه را از اين نقطهنظرقدرتمند سازد، در دست نيست. تعدادي از مشكلات و محدوديت ها به كارگزاران و برنامهريزان توسعه و تهيه كنندگان رسانهها مربوط ميشود. در بسياري از موارد ميتوان، آموزشي را كه به آن ها داده ميشود، به دليل تكيه بر موضوع هاي علمي، به بهاي عدم توجه به موضوع هاي انساني مورد انتقاد قرار داد. آن ها براي تخصص در زمينهاي خاص، و نه بهعنوان تعليم دهنده يا عوامل ارتباط، تربيت شدهاند. از اين روي ميبايست دانش فني آن ها را با بسياري از بينش هاي فرهنگي و آموزشي تكميل كرد.
هويت ملي امروزين
جهاني شدن اقتصاد بازار آزاد، همراه با گسترش سريع فنآوري آگاهيرساني، جهان كنوني ما را به سوي واقعيت بخشيدن به ايده جامعهاي بشري روانه ميسازد و حفظ و تحكيم گوناگونيهاي بشري را در زمينههاي فرهنگي ضروري ميسازد. نه در رويارويي با اين دگرگونيها، بلكه در همراهي با يكساني و جهاني شدن استفاده از امكانات مادي و بهره جستن از گوناگونيها و تكثر فرهنگي است كه هويت ملي ايراني كه در حقيقت چتر گستردهاي است و تمامي هويتهاي محلي و بومي مردم اين سرزمين را شامل ميشود، شكل گرفته و تكامل مييابد. نمونه كم و بيش موفق آن هنر ايراني است. مردمي كه با اين فرهنگ و اين هنر پرورش عاطفي، ذوقي و احساسي يافتهاند، ميبايست بتوانند در ساير زمينهها نيز از ديدگاه و رويكردي جهاني و جهانگراي برخوردار باشند.
اما ايرانيان به كساني كه در محدوده جغرافيايي سرزمين ايران زندگي ميكنند محدود نميشوند، بلكه شامل خيل ايرانيان ساكن در مناطق مختلف جهان هستند. پيدايش جوامع ايراني تازهاي در كشورهاي گوناگون به ويژه در اروپا و ايالات متحده در دو دهه پاياني قرن بيستم، تلاش اين ايرانيان براي هماهنگي با شرايط اجتماعي جوامع گوناگون و همچنين، پروراندن نسل دوم از مهاجرين در اين جوامع و دور از ايران، جنبههاي پراهميتي يافته است كه بايد در برنامه ريزي ها مدنظر قرار داد.
نسل كنوني ايراني در جستجوي آن است تا با درك و حضوري آگاهانه در دايره زندگي امروزين، گونههاي موجود از بحران هاي پساانقلابي را پشت سرنهد و با تكيه بر ساختههاي گذشتگان و در هماهنگي با پيشرفت هاي امروز، هم اصالت ملي خويش را حفظ كند و هم در پيكار زندگي در جهان نوين شاهد پيروزي را در آغوش گيرد.
اما بايد دانست كه هويت پايههاي چندگانه دارد و مصداق راستين "وحدت در كثرت" و "كثرت در وحدت" است. عنصر تكامل در هويت، متضمن كششها و كوششها و پويايي ضرورتي براي دوام هويت است. بنيان ناكامل در راه كماليابي پويايي است و هر آنچه مربوط به انسان است، ناكامل است و از اين رو مستلزم كماليابي است. اين نياز است كه مفاهيم و انگيزهها را در هويت، همانند هر پديده انساني ديگري، نو و نوتر ميسازد. به عبارت ديگر، دنياي امروز با آوردن مفاهيم جديد و جديدتر، هويت را از عامل پر اهميت دگرگوني و تداوم برخوردار ميسازد.
شخصيت و هويت ملي يك ملت هنگامي موجوديت پيدا ميكند كه تاروپود يا پديدههاي تركيب كننده آن - يعني نهادهاي فرهنگي و معنوي آن ملت يا كشور - موجود باشد. اين نهادها در هر سرزميني زاييده گونه ويژهاي از تبادل انديشهاي سليقهاي، عقيدتي و اجتماعي مردم آن سرزمين است. اين ها در مجموع تكيه گاه معنوي بس محكم و استواري را پديد ميآورند كه هر عضوي از آن، انساني جداگانه و متمايز ميتواند حس تعلق خود را از راه وابستگي به آن ارضاء كند.
هويتيابي در دنياي امروز
هويت هر ملتي بيشك در ريشههاي اجتماعي و فرهنگي تاريخ آن مردم نهفته است، وليآن هرگز در حد گذشته محدود نميشود، بلكه به ماهياتي مربوط ميشود كه از خصايص كنوني اجتماعي و فرهنگي جامعه نشأت ميگيرد كه كاملاً تازگي داشته و به دنياي امروز تعلق دارند. حتي خصايص تاريخي ـ هويتي يك ملت نيز به تمامي وقايع و مولفههاي گذشته شان مربوط نميشود، بلكه از ميانشان، آن ويژگيهايي ماندگار بوده و هنوز در روح جمعي آن ملت موج ميزند، كه با يافتن پيام و مخاطبي براي نسل امروز از فسيل شدن خود جلوگيري كرده و امكان بازتوليد خويش را فراهم آورده باشند.
در دنياي امروز، هويت فرهنگي و ملي را ديگر نميتوان مثل برخي از هويت هاي موروثي در نظر گرفت، حتي اگر پذيرفته شود كه همواره از طريق اين ميراث انطباق فرد با جامعه خويش صورت ميگيرد. به بيان ديگر، اكنون همچون ساير زمينههاي اجتماعي، معيار موروثي بودن، ديگر در دنياي امروز مشروعيت بخش و معتبر نيست و هويت ملي نيز همچون ساير زمينهها به وجوهي عطف ميكند كه اكتسابي بوده و نسل ها در طي تجربه كنوني شان به آفرينش و بازآفريني آن مبادرت ميورزند. در اين چشم انداز، هويت به مثابه يك مسير هويت يابي همواره مورد پرسش و بازتعريف و بازآفريني واقع ميشود كه خود را در طي مسيري طولاني تحقق بخشيده و تحليل ميكند. اين مسيرها تنها مسير عقايد نيستند، بلكه به طور يكسان متضمن كل جوهره اعتقادورزي نيز هستند كه شامل هنجارها، رفتارها، الگوها، حس زنده تعلق، شيوههاي درك جهان و شركت فعالانه، نه در قلمروهاي صوري، بلكه در كنش هاي معنا آفرين هستند كه خود پديد آورنده آن به شمار ميروند. جهتگيري اين مسير به يك معنا در علايق، خواسته و گزينش هاي افراد متبلور ميشود. همچنين اين جهتگيري وابسته به شرايط عيني اجتماعي، فرهنگي و نهادي است كه دردرون آن ها اين روند باورها و رفتارها آشكار ميشوند.
هويتيابي جديد فرهنگي
فرهنگ عنصري است پويا و زنده كه طي سدهها پيوسته در حال تغيير، تحول و پالايش بوده است .فرهنگ و به تبع آن، هويت فرهنگي صرفاً گنجينههايي براي محافظت نيستند، بلكه سرچشمه نيروهاي خلاق انساني و عامل هر نوع پيشرفت انساني به شمار ميروند. اما اگر فرهنگ و هويت هاي فرهنگي از چنين جايگاه ارزشمندي برخوردارند، نبايد آن ها را چون سنتي ثابت و تغييرناپذير تقديس كرد، بلكه ميبايست آن ها را فرايندي شكلپذير دانست كه ميتوانند خود را با وضعيت هاي نوين تطبيق دهند و در عين حال انسجام و پيوستگي بنيادي خاصي را حفظ كنند. بايد بتوانند خرافات، عادات، تمايلات و تبعيض هاي غيرانساني را از خود به پيرايند، در عين حالي كه وجوه انساني خود را در كثرت هر چه بيشتر ميآفرينند و از جوامع، فرهنگ ها و تمدن هاي ديگر، معيارها يا عناصر كارآمدي را وام گيرد كه ارزش انساني و فرهنگي خود را به ثبوت رساندهاند.
اما بدون شك پديده فوق چيز تازهاي نيست. آيا فرهنگ هاي با طراوت امروزي همان هايي نيستند كه از فسيل شدن پرهيز كرده و به جاي متوقف كردن زمان، كوشيدهاند تا در آن ريشه بدوانند، توان باروري بيابند و از اين راه، هميشه زنده و جوان بمانند؟
تاريخچه هويت ملي
براي معدود مواردي در تاريخ تمدنها بشر، انديشه همزيستي به نسبت مسالمت آميز در ميان اقوام و تمدن هاي گوناگون امكان تحقق يافت و در تاريخ، قومي فاتح براي جان و مال و باور داشت ها و آداب ورسوم ملل شكست خورده احترام و مشروعيت قائل شد كه تمدن ايراني آن را در دو هزار و پانصدسال پيش تحقق بخشيد.
ايرانيان بر اساس خصلت خداجويي و تكاملطلبي و به پسندي، تعاليم اسلام را والاتر و مردميتر يافتند. ايرانيان با انتخاب آزاد و داوطلبانه اسلام علاوه بر نقشي كه در عرضه مفاخر اسلامي ايفاء كردند، دستاوردهاي فرهنگي نياكان خود را هم در چارچوب ارزش ها و اصول اسلام حفظ كردند و بدين گونه بود كه شكلگيري ساختار هويت ملي ايران تحت تأثير دو منشاء قرار گرفت؛ ايراني و در عين حال اسلامي.
ايراني ها در قرن هاي نخستين آشنايي با اسلام، با فرهنگ و دانش يوناني (نمايندهاي از تمدن غربي) كه در تمدن اسلامي در هم تنيده بود تعامل كرده و آن را فرخنده يافتند. ايرانيان از گذشتههاي دور به دليل تسلط حكومت هاي خودكامه، حفظ سنت هاي گذشته و تداوم وضع موجود و از سويي ديگر به دليل عدم نقش و تأثير مردم در اداره امور و سازماندهي نهادهاي اجتماعي و نداشتن احاطه لازم بر جهان پيرامون نتوانستند با همان شيوه و كارايي پيشين عمل كنند. به هر حال موجوديت عناصر كمالگرايي و حقيقت جويي سبب شد كه تمدن و هويت ايراني عناصر و عوامل مثبت و مفيد تمدن جديد غربي را نيز كسب كرده و با بافت جامعه خود تركيب كرده و در ساختار جامعه خود عجين سازند، تا هويت ملي كنونيشان با سه منشاء و خصيصه ايرانيت، اسلاميت و تجدد تبلور يابد.
بايد توجه كرد كه هويت فرهنگي و ملي به معناي ناديده انگاشتن هويتهاي محلي و قومي نيست و آن با تمركز صرف روي مشتركات و كنار زدن و قرباني كردن گوناگونيها و تنوعات فرهنگي عايد نميشود، بلكه بايد توامان آن ها را در نظر گرفت و از رشد بالقوه هر يك به نفع ديگري بهره برد. چرا كه سرزمين ايران محل زندگي اقوام محتلف با فرهنگ هاي گوناگون بوده و هست. اين اقوام از گذشتههاي دور تاكنون ضمن حفظ اجزاء اصلي هويت مستقل خود، هويت ملي يگانهاي را شكل دادهاند و پهنه اين سرزمين را وحدت در عين چندگانگي بخشيدهاند. همگرايي و سازگاري اقوام مختلف اين سرزمين با هم، مزيت و ويژگي اساسي جامعه ايران در اين منطقه است. به طور كلي منشأهاي گوناگوني كه بر ساختار فكري و رفتاري تأثير گذاردند و مهمتر از آن، فراز و فرودهاي تاريخي موجب شده است تا جامعه ايراني از فرهنگي ريشهدار، متمايز و در عين حال چند وجهي برخوردار باشد. به عبارتي دقيقتر فرهنگ ايراني، پرورده فرهنگي تلفيقي است. اين نكته موجب شد تا در چالشهاي دائمي بين ديدگاه هاي متضاد بوده و نتوانيم از تمامي ظرفيت هاي متكثر خود استفاده كنيم و يكي از مهمترين اولويت هاي سياست هاي كلان توسعه اجتماعي ـ فرهنگي، شناخت و استفاده از قابليت هاي متكثر و چند وجهي، بدون قرباني كردن اقسام و وجوه ديگر است.
ساختار، روابط و ابعاد هويتي